فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ٢٥٤ - مشكل رؤيت هلال رضا مختارى
پس از اين ماجرا اُمّ الحكم دختر عتبة بن وقّاص ـ كه از زنان مهاجر بود ـ و نافع بن أبى وقّاص از كوفه به مدينه آمدند و ماجرا را براى سعد بن ابى وقّاص بازگو كردند. سعد نزد عثمان آمد و قضيه را به وى گفت. عثمان هم پاسخ داد: سعيد در برابر هاشم در اختيار شماست ، او را به تلافى كتك زدن به هاشم، بزنيد. خانه سعيد هم در برابر خانه هاشم از آن شماست، به تلافى آتش زدن خانه هاشم آن را به آتش بكشيد . در اين هنگام، عمر بن سعد بن ابى وقّاص كه كودك بود به خانه سعيد در مدينه آمد و آتشى در آن شعلهور ساخت. خبر به عايشه رسيد و عايشه در پى سعد بن ابى وقّاص فرستاد و از او خواست دست نگه دارد. و او دست نگه داشت ... . (١٧)
٥ . يحيى بن حسين شجرى در الأمالى الخميسية(ج ٢، ص ٤٢) از نافع بن سعيد حكايت كرده است كه وى گفت:
در سفر حج(سال ١٧٠ هجرى، اولين سال خلافت هارون) همراه هارون الرشيد بودم كه ده نفر آمدند و شهادت دادند كه ما يك روز پيش از مردم هلال را ديديم. هارون غمگين شد و گفت: «اين اولين حجى است كه در خلافتم برگزار مىكنم ، آن هم بر خلاف شرع برگزار مىشود!!». آنگاه فقها را جمع كرد. فقها بين شهود جدايى انداختند و سخن شهود مختلف شد و يكسان از كار درنيامد. هارون از شهود پرسيد: شما كى هستيد؟ پاسخ دادند: از اهل كرمانيم، از فلان روستا. هارون دستور داد آنان را به زندان بيفكنند. آنگاه منادى بين مردم ندا درداد تا اهل كرمان آمدند. از آنان از وضع روستاى شهود پرسيد .مردم گفتند: قسم به خدا اى امير، همه اهل آن روستا زنديق و كافرند. ما با آنها نه آميزشى داريم نه رفت و آمدى، و هيچ كس را از اهل آن روستا نمىشناسيم.
آنگاه هارون آن ده شاهد را احضار كرد و گفت: بگوييد شما كه هستيد؟ قسم به خدا جز با راستگويى از دست من نجات نمىيابيد. گفتند: ما زنديقيم و آمديم تا
(١٧) الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٣٢.