ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٢ - زيباييهاى دنيا
نازنين رهگذرا ، به يقين مى دانم كه در مسير اين گذرگاه آه و نالههاى گوناگون زيبائىهائى كه رو به زشتى مى روند ، بسيار شنيده اى و مناظر رقّتبار پردههاى نگارين را كه زير چنگالهاى خشن قوانين تحوّل در نمودهاى طبيعت از هم مى پاشند و زيباييهاى خود را با كمال تسليم و خضوع از دست مى دهند ، بفراوانى ديده اى . لاشهء گنديدهء بلبلى زيبا و خوشآهنگ را ديده اى كه در چند صباح زندگيش ، هر بامدادى نغمه هايش همراه عطرهاى جاننواز گلها و رياحين ، ترا در دريائى از لذّت و ابتهاج غوطه ور ساخته و در آن حال چنان مخمور و از خود بيخود مى گشتى كه دامنت از دست مى رفت . چند قدم آن طرف چوبهاى ناچيز و خس و خاشاك پوسيده سر راه ترا گرفته و حتّى لحظه اى هم نزد آنها براى دلجويى توقّف نكردى و نپرسيدى كه اى گلهاى زيباى سوسن و نرگس و ضيمران كدامين داس مرگ بود كه بر سر شما تاختن گرفت و طراوت و شادابى و اهتزاز جان نواز شما را از منبع هستى شكوه آفرين برگسيخت .
چند گام ديگر كه به سير و حركت ادامه دادى ، ناگهان انبوه جمعيّتى را ديدى كه مركبى چوبين بر دوش اشك ريزان و ناله كنان با سرعت خيالانگيز در حركتند . پرسيدى كه اينان كيستند و چيست در توى آن مركب چوبين كه از دوشى به دوش ديگرى منتقل مى گردد و روى دست اين مردم مى لرزد ، يكى از آن مردم ترا چنين پاسخ داد : بيا و در جمع ما باش و با ما حركت كن ، ما همان انسانها هستيم كه سوار اين مركب چوبين با زيبائى خيره كننده اش ، ساليانى بس دراز دلهاى همهء ما را بلرزه در آورده است . آن روز كسى بود كه زيباى زيبايان نام داشت ، امروز چيزيست كه مردم هيچ نامى جز اين كه « او ديروز يكى از زيبايان بود » برايش نمى شناسند .
ما مردم ديروز براى نزديكى و نظاره بر جمال دلارايش بر يكديگر سبقت مى جستيم ، امروز صبحگاهان كه براى آخرين ديدار رو ببالين او نهاديم ، سر انگشتان بر منفذ بينى يك گام پيش ننهاده دو گام به عقب برمى گشتيم . اين