ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٨٢ - جوانى رو به پيرى و طراوت و شادابى رو به پژمردگى و گويائى رو به خاموشى و انس جمعى رو به تنهائى
باشد ، بالأخره فعّاليّت مستمر كارگاه بدن تدريجا اجزاء آن را فرسوده ساخته از كار خواهد انداخت . حواسّ برونى طبيعى و نيروهاى مغزى يكى پس از ديگرى و گاهى بطور دسته جمعى سند بازنشست خود را از قوانين طبيعى جاريه بر آنها ، گرفته و بتو ارائه خواهند داد . با مرور لحظات و دقائق و ساعات و روزها ، انتظار فنا و زوال كه در دوران جوانى و روزگار طراوت و شادابى بسيار ضعيف و احيانا غير قابل وقوع جلوه ميكرد ، كم كم به فعليّت خود نزديكتر مى شود . اضطرابات دردناك افزايش مى گيرد و سپاهى انبوه از ناگواريها و ناخواستهها درون آدمى را اشغال نموده ، هر تنفّسى به نهايت رسيدن قطع درخت حيات را نزديكتر مى نمايد :
< شعر > در قطع نخل سركش باغ حيات ما چون ارّهء دو سر نفس اندر كشاكش است < / شعر > آرام آرام نگاههاى گرم و مشتاقانهء ياران و خويشاوندان جاى خود را به نگاههاى سرد و يأسآميز مى دهد و تدريجا طعم تلخ تنهائى ذائقهء جان آدمى را زجر مى دهد و بدين ترتيب نزديك شدن به ديار خاموشان را احساس مى كند .
اين يك جريان بديهى در زندگى است كه حتّى يك فرد نمى تواند آنرا انكار كند .
اين يك جريان بديهى در زندگى است كه حتّى يك فرد نمى تواند آنرا انكار كند .
آنچه كه مهمّ است اينست كه آيا انسان بنشيند و فقط ناظر اين جريان باشد و موجوديّت خود را در اين جريان رها كند و آيا انسان مى تواند خود را در اين حركت صعودى و نزولى از روياروئى با سؤال « پس چه بايد كرد » كنار بكشد و زندگى را در گرفتن مزايا از طبيعت و همنوعان خود و پس دادن به آنها خلاصه نمايد و بقول كليم همدانى :
< شعر > بد نامى حيات دو روزى نبود بيش آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شد باين و آن روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت < / شعر >