با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٠ - درنگ و نگرش
درگيرى با مردم پنهان شد و آنگاه به شام گريخت ... عبيدالله پرخور بود. روزانه بزغالهاى را برايش مىآوردند و او مىخورد! يك بار ده غاز و يك زنبيل انگور را خورد. سپس برگشت و ده غاز و زنبيلى انگور و يك بزغاله نر ديگر را خورد. [١]
تنوخى گفتهاست: هنگامىكه عبيدالله زياد، پساز قتل حسين عليه السلام، كاخ سفيدش را در بصره ساخت، روى درب آن تصوير سرهاى بريده را حككرد و در راهروى آن صورت يكشير و يك قوچ و يك سگ را كشيد و گفت: شيرى عبوس، قوچى شاخزن و سگى پارس كننده!
عربى كه از آنجا مىگذشت با ديدن اين منظره گفت: صاحب اين كاخ جز يك شب ناتمام در آن نخواهد زيست.
چون خبر به ابن زياد رسيد. فرمان داد تا آن اعرابى را زدند و به زندان افكندند. هنوز شب را به صبح نبرده بود كه پيك پسر زبير براى گرفتن بيعت نزد قيس بن سكون و ديگر بزرگان بصره آمد و مردم را به فرمانبردارى از او فراخواند؛ و آنان پذيرفتند همان شب برخى از مردم درباره حمله به ابن زياد باهم به مشورت پرداختند. گروهى كه كارى را از وى به دست داشتند او را هشدار دادند و او در همان شب از خانهاش گريخت و به قبيله ازْد پناهنده شد پس از پناه دادن به او جنگ مشهور آنان و بنىتميم به خاطر وى برپا گشت. سرانجام او را بيرون رانده به شام فرستادند. به دنبال آن زندان شكسته شد و اعرابى بيرون آمد، ابن زياد هم به خانه باز نگشت تا آن كه در جنگ خازر به قتل رسيد. [٢]
هنگامى كه ابن زياد- پس از فاجعه كربلا- ديد كه جز غضب خداوند و خشم مردم عليه خودش چيزى فرا چنگ نياورده است، [٣] كوشيد تا از مسؤوليت قتل امام عليه السلام طفره برود. او ادعا مىكرد و مىگفت:
[١] انساب الاشراف، ج ٥، ص ٨٦.
[٢] ر. ك. الفرج بعد الشدة، ج ٢، ص ١٠١.
[٣] ابن زياد در بيمارى عبدالله مغفل صحابى به ديدارش رفت و گفت: آيا وصيتى دارى؟ گفت: بر من نمازمخوان و بر گور من ميا. (سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٥٤٩). مادرش، مرجانه، به او گفت: اى پليد، فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله را كشتى، هرگز روى بهشت را نبينى! (الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٨).
برادرش عثمان، در حالى كه او مىشنيد گفت: دوست داشتم كه بر بينى همه فرزندان زياد تا روز قيامت حلقهاى مىبود و حسين كشته نمىشد. (تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٤٢؛ الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٥٨٢).