با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٩ - درنگ و نگرش
نسب دروغين اموى را از دست داده در شمار غلامان ثقيف درخواهد آمد! «خبر يافتهام كه حسين رهسپار كوفه شده است. دوران تو در ميان دورانها و سرزمين تو از ميان سرزمينها به او مبتلا گشته است و از ميان كارگزاران، تو در معرض آزمون قرار گرفتهاى؛ و در اين آزمون يا آزاد مىگردى و يا آن كه به جرگه بندگان مىپيوندى.» عبيدالله نيز حسين عليه السلام را كشت و سر مبارك او را همراه زن و فرزند و بار وبنهاش براى يزيد فرستاد. [١]
عبيدالله مردى بدنهاد، ستمپيشه و بيدادگر بود. هنگام ناتوانى، ترسو و هنگام توانايى ستمگر بود. حسن بصرى گفته است: عبيدالله نزد ما آمد و معاويه اين جوان نابخرد را امارت بخشيد. او خونريزى بسيار شديدى به راه انداخت ... عبيدالله ترسو بود. [٢]
حسن بصرى او را جوانى عياش و فاسق خوانده و دربارهاش گفته است: بدتر از ابن زياد نديدهايم. [٣]
يكى از بزرگان عرب را نزد وى آوردند. عبيدالله او را به خود نزديك ساخت و با چوبدستى آن قدر به صورتش زد كه بينى او شكست و گونههايش شكافت و گوشت گونهاش پخش شد و چوبدستى بر سر و روى او شكست. [٤]
او بر مردى كه به آيه قرآن تمثل جست خشم گرفت و فرمان داد تا يكى از ستونهاى كاخ را بر روى او بنا كردند! [٥]
او زنان را در مجلس خويش سر مىبريد و از قطعهقطعه كردن اعضاى آنان لذت مىبرد. [٦]
او در حالى زيست كه عراقيان از وى ناخشنود بودند [٧] و اهل حجاز او را خوار مىشمردند. [٨]
پس از مرگ يزيد، گروهى از بصريان را فريفت كه با وى بيعت كنند. سپس از بيم
[١] عقد الفريد، ج ٤، ص ٣٨٢.
[٢] ر. ك. سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٥٤٩.
[٣] انساب الاشراف، ج ٥، ص ٨٣.
[٤] مروج الذهب، ج ٢، ص ٤٤؛ شايد اين شخص بزرگوار هانى بن عروه بوده است.
[٥] المحاسن والمساوىء، ج ٢، ص ١٦٥.
[٦] بلاغات النساء، ص ١٣٤؛ انساب الاشراف، ج ٥، ص ٢٨٩.
[٧] الامامة والسياسه، ج ٢، ص ١٦.
[٨] الأغانى، ج ١٨، ص ٢٧٢.