با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٥ - درنگ و نگرش
به نماز يا به دعاى پسر عمر عنايت دارد- به فرض اينكه اصل خود روايت درست باشد- به اصل متن افزوده شده و برخى از راويان يا نساخان براى نيك جلوه دادن چهره برخى بر زبان امام، آن را در متن روايت گنجاندهاند.
٢- ابن عمر اعتراف دارد به اينكه يارى امام حسين و پيوستن به او، واجب شرعى است؛ آنجا كه مىگويد، از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است كه فرمود: «حسين كشته مىشود و چنانچه او را بكشند و از او دست بكشند و يارىاش ندهند، خداوند نيز تا روز قيامت آنان را رها خواهد كرد!».
براى ابن عمر، اين واجب شرعى مقدس، مورد تأكيد قرار مىگيرد، زيرا از ابنعباس نيز شنيد كه او از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است كه فرمود: «مرا با يزيد چه كار!؟ او فرزندم و فرزند دخترم را به قتل مىرساند. خداوند در يزيد مباركى قرار مدهاد! به آن كه جانم در دست او است سوگند، فرزندم در حضور قومى كشته نمىشود كه او را يارى ندهند، جز اينكه خداوند ميان دل و زبانشان اختلاف مىاندازد!»
امام عليه السلام به طور صريح و روشن و كامل با ابن عمر احتجاج مىكند و به او مىگويد:
«اباعبدالرحمن، از خدا بترس و دست از يارىام برمدار!».
با اين همه مىبينيم كه عبدالله عمر باز مىايستد و از يارى امام حسين عليه السلام به طور عمدى و بدون عذر دست مىكشد؛ و به اين هم بسنده نمىكند، بلكه با اصرار از امام مىخواهد كه دست از قيام بردارد و به مدينه بازگردد و در صلح قوم وارد شود و وجود يزيد را تحمل كند!
٣- همچنين ملاحظه مىكنيم كه ابن عمر- گويى كه سخنگوى رسمى اموىها است- مىكوشد تا به امام تفهيم كند كه متاركه ميان او و يزيد امر ممكنى است؛ و باكى نيست از اينكه امام دست از قيام بردارد، هر چند كه بيعت هم نكند؛ و مىگويد: «اگر دوست دارى كه بيعت نكنى، آزادى تا در اين باره بينديشى!»؛ و مىگويد: «اگر دوست ندارى كه بيعت كنى، هرگز بيعت مكن و در خانه بنشين!».
بايد ديد كه آيا ابن عمر به امكان چنين متاركهاى يقين كامل داشت!؟