با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٠ - گفت و گوى دوم
گفت و گوى دوم
چنين به نظر مىرسد كه اين گفت و گو پس از بازگشت ابن عباس از مدينه به مكه براى بار دوم، ميان او و امام صورت پذيرفته است. تاريخ مىگويد: ابن عباس در اين روزها به مكه آمد، چون شنيده بود كه حسين عليه السلام آهنگ رفتن دارد. او نزد امام آمد و بر او سلام كرد و گفت: فدايت گردم، ميان مردم پيچيده است كه آهنگ عراق دارى! به من بگو مىخواهى چه بكنى؟ [١] امام عليه السلام فرمود: «آرى، به خواست خداوند در همين روزها حركت خواهم كرد. ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم.»
ابنعباس گفت: تو را از انجام چنين كارى در پناه خداوند قرار مىدهم. اگر نزد مردمى مىروى كه اميرشان را كشته، زمام امور سرزمينشان را به دست گرفته و از دشمن خود كناره گرفتهاند، [٢] اقدام تو درست و به مصلحت است. ولى چنانچه نزد مردمى مىروى كه تو را دعوت كردهاند و حال آنكه اميرشان بر اريكه قدرت است و كارگزارانش از سرزمينشان خراج مىستانند، [٣] بدان كه تو را به جنگ و مبارزه دعوت كردهاند! شما مىدانيد كوفه شهرى است كه پدرت در آنجا كشته شده است، برادرت را ترور كردند و با آنكه با پسر عمويت مسلم، بيعت كردند او را كشتند و عبيدالله در آنجا فرمان مىراند و عطا مىدهد و امروزه مردم بنده دينار و درهماند. بيم آن دارم كه كشته شوى؛ تقواى الهى پيشه كن و در اين حرم بمان؛ و اگر از رفتن ناگزيرى به يمن برو كه در آنجا دژ مىتوانى داشت و شيعيان پدرت در آنجايند و مردم به تو دسترسى نخواهند داشت.
امام حسين عليه السلام فرمود: از عراق گزيرى نيست!
[١] نيز در آنجا آمده است: «همين يكى دو روز حركت خواهم كرد ...».
[٢] نيز در آن آمده است: «خدايت رحمت كند به من بگو آيا نزد مردمى مىروى ... و دشمنشان را بيرونراندهاند. اگر چنين كردهاند نزد آنها برو ...».
[٣] در تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٢٩٤) آمده است: «... و كارگزارانش از سرزمينشان خراج مىستانند، بدانكه تو را به جنگ و مبارزه دعوت كردهاند و بيم آن دارم كه تو را بفريبند و با تو مخالفت كنند و رهايت كنند و در حالى به سوى تو بكوچند كه از همه مردم بر تو بيشتر سخت بگيرند ...».