با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٦ - گفت و گوى نخست
ابن عباس گفت: نظر من درباره آنها اين است كه «آنان به خدا و رسول او كفر ورزيدهاند و جز با كسالت به نماز نمىايستند» [١]، «نزد مردم خودنمايى مىكنند و جز اندكى خدا را ياد نمىكنند ميان كفر و ايمان سرگردانند، نه با اينان و نه با آنان، آنكه خدا گمراهش كند هيچ راهى براى او نخواهى يافت» [٢] و چنين كسانى سزاوار بلايى بزرگاند.
اما تو اى پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله، سرآمد افتخاركنندگان به رسول خدايى، تو فرزند زهراى بتولى، تو يقين دارى كه خداوند از كردار ستمكاران غافل نيست، و من گواهى مىدهم كه هر كس از تو دورى جويد و در جنگ تو و پيامبرت، محمد صلى الله عليه و آله، طمع بندد، در آخرت خيرى نخواهد ديد.
حسين عليه السلام گفت: بار پروردگارا تو گواه باش.
ابنعباس گفت: اى پسر دختر رسول خدا، جانم به فدايت، گويا مرا به سوى خود مىخوانى و از من اميد يارى دارى! به خداى بىهمتا سوگند، چنانچه در مقابل چشمانت گردن زده شوم تا آنكه همه هستىام از كف برود، يك صدم حق تو را ادا نكردهام! اينك من در حضور شمايم هر امرى داريد بفرماييد.
در اين هنگام پسر عمر احساس كرد كه امام با گفتن جمله «پروردگارا تو آگاه باش» حجت را بر مخاطب تمام كرده است و ابن عباس با درك مفهوم اين سخن، قصد يارى امام عليه السلام را دارد و مىخواهد كه در قيام بر ضد حكومت اموى به او بپيوندد و بر او نيز واجب است كه فرمان امام عليه السلام را امتثال كند. لذا خطاب به ابن عباس گفت: اى پسر عباس، اجازه بده از اين سخن درگذريم!
سپس روبه امام عليه السلام كرد و از او خواست كه به مدينه باز گردد و از قيام دست بردارد و او نيز همانند ديگر مردم از در صلح درآيد و تا مرگ يزيد صبر كند! او همچنين در اينجا مدعى شد كه چنانچه امام دست از قيام بردارد، اگر بيعت هم نكند، دست از او برخواهند داشت!
[١] توبه (٩)، آيه ٤٥.
[٢] نساء (١٤)، آيات ١٤٢- ١٤٣.