با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٥ - گفت و گوى نخست
ابن عمر سخن خود را با برحذر داشتن امام از دشمنى با خاندان اموى و ستمگرىهاى آنان و گرايش مردم به دنيا آغاز كرد و بيم خود را از كشته شدن آن حضرت آشكار كرد و عنوان كرد كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است كه فرمود: حسين كشته مىشود و چنانچه او را بكشند و رهايش كنند و از يارى او دست بردارند، خداوند تا روز رستخيز آنان را وا مىنهد. [١] سپس به امام عليه السلام پيشنهاد كرد كه او نيز همانند ديگر مردم از در صلح درآيد و همانند دوران معاويه شكيبايى پيشه سازد. [٢]
امام حسين عليه السلام در پاسخ وى فرمود: اى اباعبدالرحمن، آيا با وجود آن سخن پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او و پدرش باز هم با يزيد بيعت كنم و با او از در صلح درآيم؟!
در اين هنگام ابن عباس گفت: راست گفتى اى اباعبدالله، رسول خدا صلى الله عليه و آله در دوران زندگى خويش فرمود: مرا با يزيد چه كار، خداوند در يزيد مباركى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزند دخترم يعنى حسين را مىكشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگند كه اگر حسين در نزد مردمى كشته شود و از قتل وى جلوگيرى نكنند، خداوند ميان دل و زبانشان دوگانگى مىافكند.
آنگاه پسر عباس گريست امام حسين عليه السلام نيز با او گريست و فرمود: اى پسر عباس، تو مىدانى كه من فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم! ابن عباس گفت: آرى به خدا سوگند، مىدانيم و مىشناسيم كه در دنيا هيچ كس جز تو فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست و يارى تو همانند نماز و زكات كه هيچ كدام بدون ديگرى پذيرفته نيست، بر همه مردم واجب است!
حسين عليه السلام فرمود: اى پسر عباس، چه مىگويى درباره مردمى كه پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از خانه و زاد بومش و از حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و مجاورت با قبر و زادگاه و مسجد او و هجرتگاه او بيرون راندهاند و او را ترسان و بيمناك رها كردهاند كه نه مىتواند در جايى استقرار يابد و نه در محلى مسكن بگزيند و قصدشان اين است كه او را بكشند و خونش را بريزند، در حالى كه نه به خداوند شرك ورزيده و نه كسى جز او را به دوستى گرفته و نه سنت پيامبر صلى الله عليه و آله را تغيير داده است؟!
[١] الفتوح، ج ٥، ص ٢٦- ٢٧.
[٢] به زودى در تحليل شخصيت ابن عمر، راز اين گفتار وى را آشكار خواهيم كرد.