اجوبه المسايل النصيريه - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٨٦ - جواب
إلا جوهر نبود. امّا حالّ، شايد عرض باشد. و اگر چنانچه گفته است تقوّم به صورت اقتضاء آن كردى كه حالّ در متقوّم به صورت عرض بودى»، صور نوعى همه اعراض بود ندى چه هيولى در عقل اوّل به صورت جسمى متقوّم شده است.
و بعد از آن مجموع را به صورت نوعى، نوعى ديگر آن تقوّم حاصل آمده. و همچنين تقوّم به صورت جسمى مانع تقوّم به صورت نوعى و موجب آنكه صور اعراض باشند نيست. تقوّم نيز به صورت نوعى مانع تقوّم ممتزج به صور نباتى و حيوانى كه نفوساند، و موجب آنكه آن نفوس منوّعات اعراض باشند نباشند.
و برهان بر آنكه آن نفوس جوهراند: آنست كه آن نفوس منّوعات ممتزجاتاند، يعنى ممتزج را نوعى غير از انواع عناصر گردانيدهاند، از انواع نباتات و حيوانات، و آن انواع جواهراند، و جزء جوهر جوهر بود. پس آن صورت كه ممتزج مركّب از آن و از عناصر ممتزجه باشند جوهر باشد و تقوّم آن صور ممتزجه را به آن معنى كرده است كه آن ممتزج را بدن نباتى خاص يا حيوانى گردانيده است، چه ممتزج پيش از حلول آن صورت يا تخمى يا نطفهاى بود و بعد از زوال آن صورت از وى چوبى يا جيفهاى باشد. أمّا در حال حلول آن صورت در وى بدن درختى يا حيوانى باشد. و چنين صور را صور كمالى خوانند. و به اين سبب در حدّى كه نفس را گويند، چنين گويند كه نفس كمال اوّل است اجسام را، و به كمال ثانى افعال خوانند كه از دو نفس صادر شود، چون تغذيه و تنميه و توليد مثل و حركت ارادى و احساس و غير آن.
پس در اين موضع آنكه ممتزج را بدن نباتى يا حيوانى گرداند به اعتبارى صورت خوانند، چه تقوّم ممتزج كه به آن تقوّم آن بدن شده است او است و به اعتبارى كمال خوانند چه آنچه در عناصر به قوّه بوده به اين به فعل آمده و به اعتبارى نفس خوانند چه مبدأ افاعيل نفسانى هم او است.
آنچه گفته است كه: «شيخ اثبات جوهريّت نفوس به آن كرده است كه حافظ مزاج محلّاند»، هم موضع نظر است. و حقّ آنست كه چون جمعى از متقدّمان