تفسیر آیات قیام و زندگی عبرت آموز حضرت موسی - ایزدی، عباس - الصفحة ٢٩٣ - ايمان ساحران و تهديد فرعون
و نامههائى براى او نوشت و او را با وعده پول و حكومت به سوى خود دعوت نمود. اما زياد با جوابهاى تندى به او پاسخ داد. ولى كم كم به جانب معاويه متمايل شد، بالاخره به طرف او رفت و به على عليه السلام پشت نمود، و چون ياران و شيعيان خالص اميرالمؤمنين را مىشناخت سبب شد كه بسيارى از آنها به دست معاويه از بين بروند. و بعد هم پسرش عبيدالله از طرف يزيد حاكم كوفه شد و فاجعه كربلا را آفريد. شايد زياد آن موقع كه از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام والى فارس بود به نظرش مىرسيد كه آدم خوبى است ولى نمىدانست كه حوادث آينده او را به كجا خواهد كشاند ما هم همينطور هستيم و بايد به خدا پناه ببريم، چون چه مىدانيم كه حوادث روزگار با ما چگونه بازى مىكند (وَ مٰا تَدْرِي نَفْسٌ مٰا ذٰا تَكْسِبُ غَداً)[١] هيچ كس نمىداند فردا چه خواهد كرد.
[٢] - ساحران فرعون و جرقّه معرفت
ساحران دربار فرعون گرچه ابتدا آدمهاى بدى بودند و علاوه بر اين كه مانند ساير مردم زمان خود دنيا پرست بودند، حافظ پايگاههاى سلطنت فرعون نيز بودند اما يك صحنه حق را براى آنها آشكار كرد و راهشان بهطور كلى عوض شد و در عرض بيست دقيقه يا نيم ساعت حرفهاى آنها از زمين تا آسمان فرق كرد، كلماتشان كه همه جهالت و ضلالت بود همه از روى عقب ماندگى و بىمعرفتى و تملق و تعريف از فرعون بوده تبديل به حرفهائى شد كه نمونهاى از درياى معرفت بود. اينان در اين مدت كه كلاسى و مكتبى نرفتند مثل اين كه يك معرفتى در نفوسشان انباشته بود كه با يك جرقه شعلهور شد و فوران نمود و وقتى فرعون به آنها گفت (لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ)٢ همه شما را بدار مىزنم گفتند
[١]. لقمان/ ٣٤.
[٢]. اعراف/ ١٢٤-١٢٥.