تفسیر آیات قیام و زندگی عبرت آموز حضرت موسی - ایزدی، عباس - الصفحة ٢٣٩ - تاج و تخت سلاطين از اشك چشم يتيمان
مىكردند يا به صورت تاج بر سر او مىگذاشتند ولى به هر شكل كه بوده هميشه اينها حاصل دسترنج مردم فقير و تهىدست بوده است كه سلاطين آنها را تصاحب مىكردند و با آنها بر مردم فخر مىفروختند.
به قول شاعر:
آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى گفت
كين والى شهر ما گدائى بىحياست
يكروز شخص زيركى به يك آدم نادانى گفت مىدانى كه اين پادشاه ما يك گداى بىحيا است.
گفت چون باشد گدا آن كز كلاهش تكمهاى
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نو است
آن ابله در جواب گفت زبانت را گاز بگير اين چه حرفى است كه مىزنى. اين چه گدايى است كه اگر تكمهاى از كلاهش را بدهد مىتواند هزارتاى ما را با آن روزى دهد.
گفت اى مسكين غلط اينك از اينجا كردهاى
آن همه برگ و نوا آنجا تو دانى از كجاست؟
درّ و مرواريد طوقش اشك طفلان من است
لعل و ياقوت سنامش خون طفلان شماست
آن كه تا آب سبو پيوسته از ما خواستهاست
گر بجوئى تا مغز استخوانش از نان ماست
آن زيرك در جواب گفت اشتباه كردهاى آنهمه دارائى و ثروت را مىدانى از كجا به چنگ او آمده است. دُر و مرواريدى كه روى طوقش مىبينى از اشك طفلان ماست و لعل و ياقوت كمر بندش از خون طفلان شماست. اين كه حتى