ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ٥٣٢ - ٧ - لم يجمع بيت واحد و انا ثالثهما،
فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدايم و من صديق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادعايى كند، دروغگو و افترا زننده است و من هفت سال پيش از بقيه مردم نماز بجا مىآوردم، و بنا به روايت ديگر فرمود: من صدّيق و فاروق نخستينم كه هفت سال پيش از ابو بكر ايمان آوردم و نماز خواندم، و به وجوه ديگرى نيز اين مطلب نقل شده است:
الف- ابن مسعود مىگويد: به مكه وارد شدم، رفتم نزد عباس بن عبد المطلب كه آن روز فروشنده عطر بود و نزديك زمزم نشسته بود، در حالى كه ما نزد او حضور داشتيم ناگهان مردى با دو جامه سفيد از باب صفا جلو آمد در حالى كه زلفهاى مجعّد و پيچ در پيچ تا نيمههاى دو گوش او را فرا گرفته بود، داراى قامتى بلند و دماغى عقابى بود كه ميانه آن بر آمده و سوراخهايش تنگ مىنمود، چشمهايش درشت و سياه و ريشش انبوه و پر پشت بود، دندانهايى روشن و درخشان داشت رنگ چهرهاش سفيد متمايل به قرمز بود، كودكى نزديك به بلوغ يا نوجوانى بالغ با صورتى زيبا در پهلوى راست او قرار داشت به دنبال ايشان زنى روان بود كه موارد زينت خود را پوشيده بود، اين چند نفر به طرف حجر روان شدند، نخست آن مرد و سپس آن جوان نورس حجر را لمس كردند و بعد به طواف خانه پرداختند و پس از آن سنگ را قبله قرار دادند، نوجوان در پهلوى آن مرد و آن زن هم پشت سرشان قرار گرفت، اركان نماز را بطور كامل انجام دادند وقتى كه ما اين وضع بىسابقه را مشاهده كرديم به عباس گفتيم ما كه تا كنون چنين دينى در ميان شما متدينين نديدهايم. گفت: آرى به خدا سوگند چنين است گفتيم اينها چه كسانى مىباشند؟ آنان را براى ما معرفى كرد، و سپس گفت: به خدا قسم در روى اين زمين، جز اين سه نفر به اين دين يافت نمىشود و نظير اين داستان از عفيف بن قيس نيز نقل شده است.
ب- از معقل بن يسار نقل شده است كه گفت: نزد پيامبر بودم به من