روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٠٩
بركهاى [١]دهد كه من حقّ خداى و حقهاى ديگر بواجبى بگزارم.من دعا كردم، خداى او را گوسپندى بىمر داد.چون وقت صدقه آمد،كس فرستادم،بخل كرد و وعده خلاف كرد.خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مِنْهُمْ مَنْ عٰاهَدَ اللّٰهَ لَئِنْ آتٰانٰا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّٰالِحِينَ. فَلَمّٰا آتٰاهُمْ ،الى قوله: وَ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ .صحابه رسول دلخوش شدند و مالى عظيم به صدقه دادند.
و اين خبر بر وجهى دگر روايت كردند؛محمّد بن محرم گفت،از حسن بصرى شنيدم كه گفت،رسول-صلّى اللّه عليه و آله گفت:
ثلاث من كنّ فيه فهو منافق و ان صام و صلّى و زعم انّه مسلم اذا وعد اخلف،و اذا حدّث كذب،و اذا اؤتمن خان، من گفتم:يا ابا سعيد!اگر كسى را بر من دينى باشد و تقاضا كند مرا و من ترسم كه مرا محبوس كند و رنجور شوم،گويم:سر ماه تو را گسيل كنم،آنگه وفا نتوانم كردن منافق باشم؟گفت:اين حديث چنين آمد.آنگه گفت،عبد اللّه بن عمر [٢]گفت:پدرم را چون وفات نزديك آمد،وصايت كرد و گفت:دختر مرا به فلان دهى كه من او را وعده دادهام،نخواهم كه وعده را خلاف كنم كه پس با پيش خداى شوم به ثلثى نفاق.گفتم:يا ابا سعيد!و مردى باشد كه ثلثى از او منافق بود و دو ثلث مؤمن؟ گفت:حديث چنين آمد.من ازآنجا به حج رفتم،عطاء بن ابى رباح را ديدم،اين قصّه با او بگفتم و آنچه ميان ما رفت [٣].مرا گفت:چرا حسن را نگفتى؟چه گوى در برادران يوسف؟نه پدر را وعده دادند در حقّ يوسف و خلاف كردند،و با او حديث كردند و دروغ گفتند،و پدر ايشان را امين كرد[و] [٤]خيانت كردند،منافق بودند؟نه يك روايت آن است كه ايشان پيغامبر بودند و پدر و جدّ[٩٩-پ]ايشان پيغامبر بود؟ من گفتم:يا محمّد!پس مرا معنى اين حديث بگو و اين مشكل حل كن.گفت:
جابر [٥]عبد اللّه انصارى روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-اين حديث در حقّ منافقان گفت كه:با رسول حديث كردند و دروغ گفتند،و رسول ايشان را بر بعضى اسرار امين كرد،خيانت كردند و او را وعده دادند كه با او جهاد كنند،خلاف كردند.و گفت:ابو سفيان از مكّه بيرون آمد،جبريل رسول را خبر داد كه ابو سفيان به
[١] .آو،آج،بم،لب:بركتى.
[٢] .اساس:عمرو؛به قياس با نسخۀ آو،تصحيح شد.
[٣] .همۀ نسخه بدلها:رفته بود.
[٤] .اساس:ندارد؛از آو،افزوده شد.
[٥] .آج،بم،مل،لب:جابر بن.