روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٧ - ترجمه
براى جنّيان مهرى [١]بر آهن نهادى و براى شياطين بر مس.و حقتعالى چنان ساخته بود كه هر ماردى و بىفرمانى كه مهر سليمان ديدى در حال مسخّر و منقاد شدى.
چون رسول برفت و مهر ببرد و او مهر بديد،گردن نهاد.و او در بهرى جزيرهها بود [٢]برخاست و با رسولان سليمان بيامد و پيش سليمان رفت [٣].سليمان رسولان را پرسيد كه:اين عفريت در راه چه گفت:و چه كرد؟گفتند:يا رسول اللّه!هيچ نگفت:جز آنكه گاهگاه بخنديدى.سليمان-عليه السّلام-او را پيش خواند و گفت:راضى نهاى به عصيان و طغيان ما [٤].چون رسولان من آمدند از ايشان بخنديدى و بر مردمان فسوس [٥]داشتى.صخر گفت:يا رسول اللّه!من از ايشان فسوس [٦]نداشتم و لكن در راه چند عجب ديدم.از آن بخنديدم.گفت:و آنچه بود؟ گفت:مردى را ديدم بر كنارۀ جوى [٧]و شترى را آب مىداد و سبويى داشت تا آب بر گيرد و به خانه برد.حاجتى پيش آمد او را،و كس نبود كه شتر و سبوى به او سپارد.شتر را در دستۀ سبوى بست و او برفت به قضاى حاجت،گمان برد كه آن بستن او شتر را در سبو بدارد [٨].شتر سر [٩]بكشيد و سبو [١٠]بشكست و برفت.مرا از حماقت [١١]او خنده آمد.ازآنجا بيامديم به مردى رسيديم كه موزهاى مىنمود [١٢]موزهدوزى را،او را [١٣]مىگفت:اين موزه چنان خواهم كه چهار سال بماند.مرا از عقل او خنده آمد كه او بر خود اعتماد يكروزه نداشت و اميد چهارساله در پيش- [١٩-ر]گرفته بود.ازآنجا برفتيم [١٤]پير زنى را ديدم [١٥]كه كهانت و فال گويى مىكرد و مردمان را از غيب خبر مىداد و از احوال ايشان و اخبار [١٦]غايبات و حكم
[١] -دا،آج،لب:مهر.
[٢] -دا،آج،لب:محبوس بود.
[٣] -دا:و با رسولان سليمان پيش سليمان رفت.
[٤] -دا:تا.
[٥] -آج،لب:افسوس.
[٦] -دا:افسوس.
[٧] -دا،آج:كنار جويى.
[٨] -دا:آن بستن او شتر را بدارد،آج،لب:آن بستن شتر را بدارد.
[٩] -آج،لب:آن را.
[١٠] -دا:سبوى.
[١١] -آج،لب:آن حماقت.
[١٢] -دا،آج،لب:مىفرمود.
[١٣] -دا:و او را.
[١٤] -آج،لب:برفتم.
[١٥] -دا:ديديم.
[١٦] -آج،لب:حكم.