روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٨ - ترجمه
نجوم و آنجا كه او نشسته بود،گنجى نهاده بود و او به طمع محقّرى كه از ايشان بستاند [١]،دروغ مىگفت و نمىدانست كه در زير پاى او گنج [٢]نهاده است و مرا از آن عجب آمد بخنديدم.
ازآنجا برفتم به شهرى رسيدم مردى را ديدم كه او را رنجى بود،پياز بخورد، بهتر شد.بنشست و طبيبى پيشه گرفت هركس كه به او آمد و از رنجى و دردى بناليد،او را پياز فرمود،از آن بخنديدم.
ازآنجا به بعضى بازارها برسيدم [٣]سير [٤]ديدم كه مىپيمودند به چهاريك و به گزاف [٥]زيادت مىكردند-و از آن نافعتر هيچ نيست-و بلبل [٦]مىديدم كه مىسختند و در او مناقشه مىكردند.و آن زهرى است از جمله زهرها.ازآنجا به مجمعى رسيدم كه جماعتى در آن مجمع بسيارى [٧]دعا بكردند و تضرّع و زارى،و از خداى رحمت خواستندى.ملال آمد ايشان را برخاستند و برفتند گروهى ديگر آمدند و بنشستند رحمت فرود آمد به اينان رسيد و ايشان محروم ماندند از حكم قضا و قدر،مرا عجب آمد بخنديدم.
سليمان گفت:يا صخر در اين گشتن تو در اين برّ و بحر چيزى دانى كه اين جواهر نرم شود به او [٨]،خوار باشد تراشيدن و سفتن [٩]؟گفت:بلى يا رسول اللّه سنگى است سپيد آن را ميامور [١٠]خوانند و نمىدانم كه به كدام معدن باشد و از مرغان هيچ مرغ پرحيلهتر از عقاب نباشد.بفرماى تا صندوقى از سنگ بتراشند و بچگان عقاب را در او كنند پيش او و سر او [١١]ببندند چنان كه عقاب ره نيابد بر بچگان كه او برود و آن سنگ حاصل كند براى آن تا اين صندوق سفته كند و به بچگان رسد.
سليمان-عليه السّلام-بفرمود تا عقابى را بگرفتند با بچگان در صندوقى كردند
[١] -دا،آج،لب،افزوده:آن.
[٢] -دا،آج،لب:گنجى.
[٣] -دا:رسيديم،آج،لب:رسيدم.
[٤] -دا:شير.
[٥] -دا،آج،لب،افزوده:برآن.
[٦] -دا:بليل يا پليل.
[٧] -دا،آج،لب:بسيار.
[٨] -دا،آج،لب:به او و.
[٩] -دا:سفتن آن،آج،لب:سفتن او.
[١٠] -دا:مياموز.
[١١] -دا،آج،لب:آن.