روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٩ - ترجمه
است [١].اهل علم سير گفتند:ابتداى قصّۀ يوسف و يعقوب آن بود كه در سراى يعقوب [٢]درختى بود هرگه كه يعقوب را پسرى آمدى از آن درخت شاخى بر آمدى و با آن پسر مىباليدى.چون پسر بزرگ شدى شاخ بزرگ شده بودى و قوى گشته،پدر آن [٣]بگرفتى و به او دادى گفتى:اين چوب تراست و عصاى تو است [٤]كه با تو زاد و رست و بباليد [٥].تا آنگه كه يوسف آمد او را از آن [٦]هيچ شاخ نرست.
چون يوسف-عليه السّلام [٧]-بزرگ شد و برادران او هريك چوبى و عصايى داشتند-و ايشان ده بودند و يوسف يازدهمين بود و بنيامين [٨]دوازدهمين-يوسف پدر را گفت:اى پدر[٣-ر]برادران من هريكى را چوبى هست و مرا نيست چرا چنين آمد؟از خداى براى من چوبى بخواه از بهشت.يعقوب دعا كرد خداى تعالى جبريل را فرستاد با عصايى از چوب بهشت،گفت:اين به يوسف ده.يوسف-عليه السّلام- آن چوب بستد و آن چوبى بود از زبرجد سبز.شبى يوسف-عليه السّلام-در خواب ديد كه آن عصاى خود [٩]به زمين فروزدى [١٠]و برادران او بيامدندى و عصاهاى خود در پيرامن آن [١١]به زمين فروزدندى [١٢].عصاى او بلند شدى و برگ بياوردى و شاخها بكشيدى و سايه [١٣]بگستردى و سر در اعنان [١٤]آسمان بكشيدى و عصاهاى [١٥]برادرانش بر حال خود بماندى آنگه بادى برآمدى و عصاهاى برادران از بيخ بركندى و در دريا انداختى و عصاى او بر جاى بماندى او از خواب در آمد ترسيده.پدر گفت:چه بود تو را اى فرزند من و اى قرّة العين من؟او اين حديث با پدر گفت.برادران بشنيدند از او حقد و كينه در دل گرفتند و گفتند:اى [١٦]پسر راحيل عجب خوابى ديدهاى!همانا تو سيّد خواهى بودن و ما بندگان تو و كار تو بلند شود و غالب شود بر كار ما [١٧].
[١] .بم:جواب است.
[٢] .قم+عليه السّلام.
[٣] .آج:آن را.
[٤] .آو،بم،آج،آز:اين چوب و عصاى تو است.
[٥] .قم:باليد.
[٦] .قم،آو،بم،آج،آز+درخت.
[٧] .آو،بم+بر،آز+نيز.
[٨] .قم:ابن يامين.
[٩] .قم+را.
[١٠] .آو،بم،آج:فروبرد،آز:فرود برد.
[١١] .آو،بم،آج:در برآن،آز:در برابر آن.
[١٢] .آج:فروبردندى.
[١٣] .آو،بم،آج،آز:برگ.
[١٤] .قم،آج:عنان.
[١٥] .آو،بم،آج،آز:عصاى.
[١٦] .آو،بم،آج:اين.
[١٧] .آو،بم،آز،آج:كارهاى ما.