کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢١ - خلاصه بحث
كه او مأموريتى ويژه دارد[١]. اين نيز خصوصيت هر تشكيلاتى است كه رييس و مرئوس دارد و بالاخره يك نفر به خاطر برترى، مهارت يا صلاحيتى كه دارد، بايد آن جمع و آن تشكيلات را اداره كند و ديگران نيز بايد دستورات او را مورد توجه قرار دهند. اما اين بدان معنى نيست كه در اين جا هم شهروند درجه يك و دو داريم.
خلاصه بحث
پس در اسلام نه چنان است كه حاكم فرمانروا باشد و مردم مطيع، و نه چنان است كه مردم فرمانروا باشند و حاكم مطيع و برده و كارگزار و نوكر، يا به تعبير مؤدبانه تر، وكيل يا هر عنوان ديگر.
اين دو حق و تكليف از دو طرف، هر دو از جانب خدا تعيين مىشود. خداوند دو حق متوازن براى مردم و حكومت قرار داده است؛ حقى براى مردم عليه حكومت و حقى براى حكومت عليه مردمْ تعيين كننده حق، آن كسى است كه هر دو را آفريده است. مردم حق ندارند خودشان تصميم بگيرند كه براى خودشان حقوقى قرار بدهند؛ چون مالك خودشان نيستند و هستى آنها از خودشان نيست. هم چنين به همين دليل حق ندارند تصميم بگيرند كه براى ديگرى حقى قرار بدهند. حكومت نيز به همين دليل حق ندارد كه براى خودش يا ديگران حقى قرار بدهد. حاكم هم بنده اى از بندگان خدا است و هستىِ او هم مانند همه كس و همه چيز ديگر، از آنِ خدا و متعلق به خدا است.
[١] و اين تعبير شايع در نامه هاى مولى الموحدين، امير المؤمنين(عليه السلام) است كه خطاب به مردم تحت حاكميت خود، يا به استانداران، فرمانداران و كارگزاران كشور، فرماندهان نظامى يا حتى خطاب به سران دشمنان شماره يك خود (معاويه) مىنگارد. تعبير آن حضرت چنين است: «من عبدالله علىّ امير المؤمنين الى...؛ از بنده خدا، على امير المؤمنين به...» (ر.ك: نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه هاى: ١، ٥٠، ٥١، ٥٣، ٦٠، ٦٣، ٧٥.