کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٨٤ - مرورى بر بحث جلسه قبل
جهت است كه رابطه حكومت با مردم، در بيشتر قريب به اتفاق اين دوران رابطه سلطان و رعيت بوده است. البته گاهى در گوشه و كنار، حركت هايى انجام مىگرفت و تا حدى احكام و ارزش هاى اسلامى مطرح مىشد، ولى عموماً رابطه حكومت با مردم، مثل همه دستگاه هاى سلطنتى، رابطه سلطان با رعيت بود. به سختى مىتوان تفاوت روشنى بين حكومت بنى مروان و بنى اميه و بنى عباس با سلاطين ايران و قيصرهاى روم پيدا كرد. حتى ظواهر كارها به جايى رسيده بود كه كسانى كه به عنوان جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)حكومت مىكردند، بساط رامش گرى، مشروب خوارى و ميگسارى داشتند و همان كارهايى را انجام مىدادند كه در دربارهاى سلاطين ديگر انجام مىگرفت. نسبت به مردم هم از هيچ ظلمى كوتاهى نمىكردند؛ چه نسبت به مسلمانان و چه نسبت به غير مسلمانان. به نام اسلام شروع به جهان گشايى و فتح كشورها كردند. به جاى اين كه بر اساس دستورات اسلام با مردم رفتار كنند و نخست آنها را به دين الهى دعوت و هدايت كنند، با آنها به عنوان اين كه كافر هستند، مبارزه مىكردند و آنها را مىكشتند و زنان و دخترانشان را اسير مىكردند و مايه ننگى براى مسلمانان مىشدند. هنوز هم خاطرات تلخى از اين لشكركشى ها در بسيارى از اذهان باقى است و منشأ ناهنجارى هايى در روابط مسلمانان و مسيحيان شده است، كه يكى از نمونه هاى آن را مىتوان امروزه در حوادث بالكان مشاهده كرد. به هر حال از نظر تاريخى ما دلِ خوشى از رابطه حكومت هايى كه به نام اسلام حكومت مىكردند بامردمشان نداريم و هيچ داعيه اى هم براى تبرئه آنها نداريم. هيچ دليل يا انگيزه اى نداريم كه آنها را به عنوان نمونه هاى اصلى و واقعى حكومت اسلامى معرفى كنيم. همان طور كه در غرب هم كسانى بودند كه به نام مسيحيت حكومت مىكردند و دست كمى از اينها نداشتند و شايد در قسمت هايى از اينها هم جلوتر بودند. كسانى كه