کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٤ - تصديق، حقيقت ايمان؟
بديهيات است؛ نظير قضيه «كل از جزء بزرگ تر است»، يا مثلاً به اين دليل است كه از قضاياى تحليلى است، يا راه هاى ديگرى كه براى اين مسأله وجود دارد. اين يك تصديق منطقى است؛ يعنى وقتى عقل، دو طرف قضيه را در نظر مىگيرد منطقاً بين آنها رابطه مثبت مىبيند.
اما نكته اين جا است كه «تصديق منطقى» هميشه همراه و ملازم با «تصديق روان شناختى» نيست؛ مثلاً ممكن است در عين حال كه منطقاً بين موضوع و محمول قضيه اى چنان رابطه اى وجود داشته باشد، اما چون يك قضيه اثباتى است و اين شخص هم نسبت به برهان و دليل اثبات آن آگاهى ندارد، از اين روى در وجود چنين رابطه اى «شك» داشته باشد؛ نظير دانش آموزى كه يك قضيه هندسى خاص هنوز برايش اثبات نشده و معلم آن را به او نياموخته است. اين جا منطقاً رابطه وجود دارد و صحيح و ثابت است، اما چون هنوز براى دانش آموز اثبات نشده، او از نظر روان شناختى شك دارد نه تصديق. عكس اين مطلب نيز ممكن است؛ يعنى گاهى شخص، از نظر روانى اعتقاد و تصديق به وجود چيزى پيدا مىكند، در حالى كه چنين رابطه اى واقعيت ندارد.
بنابراين به طور خلاصه، تصديق منطقى، يك رابطه واقعى و به اصطلاح «نفس الامرى» است كه ما چه بدانيم و چه ندانيم، بين دو چيز وجود دارد، اما تصديق روان شناختى در گرو اقامه دليل و برهان است. هم چنين روشن شد كه بين اين دو، تلازم وجود ندارد و گاهى انسان به چيزى معتقد مىشود كه واقعيت ندارد و گاه نيز به «واقعيت موجود» تصديق ندارد.
تصديق، حقيقت ايمان؟
اكنون سؤال اين است كه وقتى مىگوييم، در ايمان، تصديق به ثبوت چيزى يا