کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٠ - فلسفه وجودى حكومت
خودشان به دستورات و وظايف خويش عمل مىكنند و احتياجى به حكومت ندارند. از اين روى بايد به جاى برقرارى حكومت، در جهت تربيت افراد تلاش نمود. اين گرايش كه آنارشيسم ناميده مىشود، كم كم در عصرهاى اخير به عنوان يك نظريه در فلسفه سياست مطرح شده است. كسانى پيش بينى كرده اند كه روزگارى خواهد آمد كه حكومت ضرورتى نخواهد داشت. يكى از نظريات ماركسيسم همين است كه جامعه رو به تكامل مىرود و در نهايت به جامعه بى طبقه خواهد رسيد كه در آن نه طبقه سرمايه دار وجود دارد، نه بورژوا و پرولتاريا؛ بلكه در آن جامعه، همه مردم يكسان خواهند بود و ديگر به هيچ حكومتى هم احتياج نيست.
اما حقيقت اين است كه چنين سخنانى واقع بينانه نيست و هيچ دليل منطقى ندارد كه روزى چنين جامعه اى به وجود بيايد. اينها تصورات خيال پردازانه اى است كه با واقعيت وفق نمىدهد. از اين روى اكثر صاحب نظران، از قديم و جديد، بر اصل ضرورت وجود حكومت اتفاق نظر دارند. البته در استدلال بر اين مسأله نظريه هاى آنان به طور كامل با هم تطبيق نمىكند. تنها عنصر مشتركى كه در اين ميان وجود دارد تأمين امنيت جامعه و جلوگيرى از هرج و مرج است. تمام كسانى كه بر ضرورت حكومت تأكيد دارند يكى از دلايل مهمشان اين است كه اگر حكومت نباشد جامعه دچار هرج و مرج مىگردد.
بعضى از كسانى كه تحت تأثير برخى تبليغات غربى واقع شده اند و شيفته غرب هستند، فكر مىكنند كه جامعه غربى به چنان نظم و انضباطى رسيده است كه اگر حكومت هم نباشد، هيچ مشكلى ايجاد نخواهد شد. اين افراد با ديدن بى نظمىهايى در جامعه خودمان و عدم پاى بندى به انضباط اجتماعى (مثل عدم رعايت مقررات راهنمايى و رانندگى) تصور مىكنند جامعه غربى