کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٨ - تلازم ايمان با شك و جهل؟!
جايى كه انسان به چيزى علم دارد و آن را مىداند جاى ايمان نيست. ايمان در جايى است كه انسان در عين حال كه نسبت به مسأله اى اطمينان و يقين ندارد و هاله اى از شك و ابهام نسبت به آن برايش وجود دارد، آن رابپذيرد و تصديق كند. اين سخنى است كه در همين حال حاضر نيز در كشور خود ما طرفدارانى دارد و اگر برخى مجلات علمى كشور را مطالعه كرده باشيد حتماً مطالبى درباره آن مشاهده كرده ايد. تعريف اول مىگفت: هركس «مىداند» ايمان هم دارد، اين تعريف مىگويد: اصلا ايمان مربوط به جايى است كه انسان «نمىداند».
اگر بخواهيم ريشه و علت طرح اين نظريه را از جانب برخى روشن فكران و شبه روشن فكران داخلى بدانيم، بايد به دو علت عمده اشاره كنيم. يك علت مربوط به اقتباس از فرهنگ غرب است. در اروپا قرن ها است كه ايمان را به صورتى تعريف كرده اند كه زمينه آن «جهل» و «ندانستن» است. سخن مشهورى است كه بسيارى از ارباب كليسا مىگويند: «اول ايمان بياور تا بفهمى». ابتدا بايد ايمان بياورى تا بعد علم و معرفت برايت حاصل شود! اين موضع كليسا نيز از آن جا ناشى مىشود كه كليسا مسايلى را مطرح مىكند كه نه تنها دليل عقلى ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن قائم است؛ مثلاً يكى از تعاليم محورى كليسا مسأله «تثليث» است؛ اين كه خدا سه تا است: «اب» و «ابن» و «روح القدس». بر اساس اين آموزه كليسا، خدا در عين حال كه «سه» است، «يكى» است و در عين حال كه «يكى» است، «سه» تا است! اين مسأله اى است كه عقل نمىتواند آن را بپذيرد. چگونه مىشود خدا در عين حال كه پدر است، پسر هم باشد و در همان حال روح القدس نيز باشد؟! كليسا براى حل مشكل مىگويد، ابتدا بايد به مسيحيت ايمان بياورى تا بعد تثليث را بفهمى.
بدين ترتيب، از نظر اين تفكر جاى ايمان در مواردى است كه عقل نمىفهمد؛