کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٠ - رابطه « حق» و « عدل»
بدهد. حتى در رابطه بين فرزند و پدر، پدر اگر حقى بر فرزند دارد، تكليفى هم نسبت به فرزند دارد؛ ممكن نيست بر فرزند حق داشته باشد اما هيچ تكليفى در مقابل فرزند نداشته باشد. در اين جا حق و تكليف، در يك فرد، با هم تلازم دارند.
رابطه «حق» و «عدل»
بر اين اساس، مخصوصاً با اين معادله دومى كه بيان كرديم، كه هر جا حقى ثابت شود در كنارش هم تكليفى براى ذى حق ثابت مىشود، وقتى رابطه بين مردم را با دولت در نظر مىگيريم و حقى را براى يكى از آنها منظور مىكنيم، در كنار اين حقى كه پيدا مىكند تكليفى هم بر عهده اش مىآيد. اگر دولت يا حاكم حقى بر مردم دارد، در كنارش هم بايد تكليفى نسبت به مردم بپذيرد. نمىتوان پذيرفت كه حاكم بر مردم حق داشته باشد اما تكليفى نداشته باشد. از آن طرف نيز اگر مردم حقى بر حاكم دارند، در كنار آن، بايد تكليفى هم نسبت به حاكم بپذيرند. معقول نيست كه همه حق ها براى مردم باشد اما هيچ تكليفى نسبت به حاكم نداشته باشند. اگر اين رابطه متعادل باشد، يعنى حقى كه براى كسى ثابت مىشود با تكليفى كه در كنار آن حق ثابت مىشود نوعى هماهنگى و هم سنگى داشته باشد، در اين صورت رابطه اى عادلانه برقرار خواهد شد. اصولا حق با عدل توأم است؛ چه اين كه حقيقت عدالت اين است كه حق هر كسى به او داده شود. اين حق اگر توأم با تكليفى باشد كه نسبت به آن طرف دارد و اين حق و تكليف متوازن و متناسب باشند، رابطه بين آنها عادلانه مىشود؛ چون هم سنگند. تعادل هم يعنى هم سنگ بودن، عِدْلِ هم بودن. اگر بنا باشد تكليف يك طرف سنگين باشد؛ مثلاً بايد ماليات بدهد، دستورات را اطاعت بكند و هر زحمتى را تحمل كند و خرج حاكم و دستگاه و دولتش را با