کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٩ - حكومت، مردم، و رابطه آن دو در تفكر اسلامى
اميرالمؤمنين(عليه السلام)مىتوان مشاهده كرد. قضايايى كه اگر در تمام فرهنگ هاى جهان و تمام جوامع انسانى بگردند، حتى يك نمونه اش را نمىتوانند پيدا كنند. على(عليه السلام) به عنوان حاكم يك امپراتورى عظيم اسلامى، كه مصر و شام و عراق و حجاز و ايران، تا مَرْو و تا بخشى از كشورهاى آسياى مركزى را در بر مىگيرد، آمده و در محضر يك قاضى كه خودْ او را گمارده، حاضر شده است. در يكى از مسايل حقوقى با فردى از اقليت هاى مذهبى اختلاف پيدا كرده و نزد قاضى رفته اند. سلطان يك مملكت يا به تعبيرى رييس جمهور يك كشور فدرال، با آن عظمت، با شهروندى از اقليت يهودى حكومت خودش اختلافى پيدا كرده و هر دو به محكمه مراجعه كرده اند. قاضى گفت: يا اباالحسن، حرفت چيست؟ على(عليه السلام) فرمود: چرا گفتى اباالحسن؟ در حالى كه يهودى را به اسم صدا زدى، مرا به كُنيه(كه حاكى از تجليل و احترام است) نام بردى؛ چرا تبعيض قايل شدى؟ اگر او را به اسم صدا زدى و مثلاً گفتى يعقوب، به من هم بايد بگويى على؛ حق ندارى بگويى اباالحسن. همين اندازه احترام (كه شخص را به كُنيه اش نام ببريم) نيز از نظر على موجب تفاوت و تبعيض مىشود؛ در حالى كه اين جا محضر قضاوت و جايگاه اجراى عدالت است و طرفين بايد يكسان و به يك چشم ديده شوند.
بسيار مايليم كه يك جاى عالم، يك نمونه از اين عدالت را، كسى به ما نشان بدهد. اين رابطه حكومت اسلامى با مردم است.
البته توجه به اين نكته لازم است كه در اين جا سخن بر سر تئورى و تطبيق آن بر مصداق مىباشد و ما نسبت به حكومت هاى مدّعى اسلاميت هيچ ادعايى نداريم؛ چه اين كه بسيارى از آنها به بى راهه رفته و منحرف گشته اند. بحث ما در تئورى اسلام است. همان گونه كه در آن جا نيز تئورى غربى را گفتيم و با عملشان كارى نداشتيم. در اين تئورى، تمام افراد، حتى اگر شخص