کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١١٤ - رابطه مردم و حكومت فرمانبرى و فرمانروايى، يا ؟
با فلان قانون الهى مخالفت دارد، من به آن عمل نمىكنم. حكومت بايد مطابق خواست مردم عمل كند و اگر نخواهد چنين كند، بايد استعفا بدهد.
البته اصل اولى اين است كه خواست همه مردم ملاك اعتبار است، لكن چون نوعاً توافق همگانى و همسانى خواست عموم مردم ميسر نيست، مبنا را بر خواست اكثريت به جاى خواست عموم مردم قرار مىدهند. از سوى ديگر نيز چون به خصوص در جوامع گسترده و پيچيده امروزى، دموكراسى مستقيم، كه در آن، مردم مستقيماً در سرنوشت خود دخالت كرده و اظهارنظر كنند، يا ناممكن است و يا دشوار، به انديشه دموكراسى غيرمستقيم و بحث انتخابات روى آوردند. در دموكراسى غيرمستقيم، نمايندگان منتخب مردم به جاى آنان تصميم گيرى مىكنند.
به هر حال در حكومت دموكراسى، حكومت در واقع مجرى خواست ها و دستورات مردم است و به منزله كارمندى است كه مردم حقوقش را پرداخت مىكنند. در اين جا در واقع، اين مردمند كه خودشان قانون وضع مىكنند، خودشان مجرى و سازمان هاى حكومتى را تعيين مىكنند، و در نهايت خود مردم نيز بودجه حكومت را مىپردازند تا دولت به آنان خدمت كند؛ نظير كارمندى كه در استخدام كارفرمايى است، با اين تفاوت كه اين جا يك دستگاه را به جاى يك فرد استخدام مىكنند.
تصور كلى اين است كه مدل حكومتى بايد به يكى از اين دو نحو باشد كه يا مردم در آن حاكم هستند و حكومت كارگزار و خادم، و به تعبير ساده تر نوكر، يا برعكس، حكومت آقا و فرمانده و سرور است و مردم نوكر آن. روح بحث هايى كه در فلسفه سياست، در مكاتب مختلف و محافل علمى بحث مىشود به همين دو گونه حكومت برمىگردد، ليكن ضعف و شدت و كم رنگ و پررنگ دارد.