کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١١٣ - رابطه مردم و حكومت فرمانبرى و فرمانروايى، يا ؟
در هر حال هيچ مقطعى از تاريخ نشان نمىدهد كه در واقعيت خارجى اين رابطه نوع سوم بين حكومت و مردم به وجود آمده باشد. آن دو نوع ديگر هم گونه هاى مختلفى داشته است. حاكم هاى مستبد و ديكتاتورى بوده اند كه تابع هيچ مقرراتى نبوده اند و قانون همان چيزى بوده كه رأى ملوكانه به آن تعلق مىگرفته است. گونه هاى تنظيم شده اى هم وجود داشته كه در آن، يك سلسله اصول اخلاقى و اجتماعى را رعايت مىكردند و در نهايت، دستور از حاكم بوده و مردم فرمانبر بودند. ويژگى اين نوع حكومت اين است كه اگر بنا بر اين شد كه حاكم فرمانروا باشد و مردم تنها نقش فرمانبردار را داشته باشند، در اين صورت اگر حاكم دستوراتى بدهد يا احكام و مقررات و قوانينى وضع كند كه مطابق خواست مردم نباشد، آنان مجبورند اطاعت كنند، حتى اگر تمام مردم مخالف باشند؛ زيرا تمام مردم نيز بالاخره «مردم» هستند نه حكومت، و فرمان حق حكومت است. در اين جا حكومت فرمان مىدهد و مردم بايد اطاعت كنند. مردم چه موافق چه مخالف، و مخالفان خواه در اقليت باشند يا در اكثريت، در هر حال شأن مردم فرمانبردارى و شأن حكومت فرمانروايى است.
اما در نوع دوم كه بنا بر اين شد كه مردم خودشان فرمانده باشند و قانون را خود مردم وضع كنند و خلاصه اين كه اراده مردم بر جامعه حاكم باشد، در اين صورت حكومت حق ندارد قانون و مقرراتى بر خلاف خواست مردم وضع كند، بلكه مردم حق دارند هر وقت كه خواستند حكومت را عزل كنند. در اين مدل حكومتى، حكومت كارگزار مردم و به تعبير ديگر وكيل مردم است. تا وقتى كه مردم بخواهند، اين وكيل از جانب آنها وكالت داد و هر وقت هم نخواستند، او را عزل مىكنند. در چنين نظامى خواست مردم هر چه كه باشد همان معتبر است حتى اگر بر خلاف ارزش هاى اخلاقى و الهى باشد. حكومت اين حق را ندارد كه بگويد چون رأى و يا خواست شما با فلان اصل اخلاقى يا