کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٩٢ - چكيده بحث
نتيجه دوم بحث ما اين شد كه شرط ايمان، علمِ يقينىِ فلسفى نيست، بلكه علم عادى و عرفى، كه همان اطمينان است، براى ايمان كافى است. همين مقدار كه ذهن ديگر اضطراب و دغدغه ندارد و گرچه احتمال خلاف مىدهد، اما اين احتمال به حدى ناچيز است كه حالت سكون و آرامش نفس و ذهن را بر هم نمىزند و به همين سبب به آن اعتنا نمىكند.
نكته سوم اين شد كه ايمان مراتب دارد. انسان وقتى به مفاد آيات قرآن توجه پيدا مىكند و در آنها تدبر مىنمايد، جاذبه قرآن قلب و روحش را تسخير مىكند و انگيزه پيدا مىكند كه به آنها عمل كند و بيشتر با خدا انس بگيرد: ... إذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ ءَايَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً. از آن طرف نيز وقتى شخص فاسق تصميم مىگيرد كه به لوازم علمش ملتزم نباشد و گناه روى گناه انجام مىدهد، همان ايمان اوليه اش نيز ضعيف مىشود و ممكن است تا بدان جا پيش رود كه ايمانش به كلى زايل شود: ثُمَّ كَانَ عَقِبَةُ الَّذِينَ أَسَؤُا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِأَيَاتِ اللَّهِ.
هم چنين روشن شد اين كه برخى گفته اند لازمه ايمان و اختيارى بودن ايمان، جهل و شك است، سخنى باطل و گزاف است. اگر انسان بداند كه چيزى واقعيت ندارد ممكن نيست به آن ايمان بياورد. اگر شما دليل و برهان برايتان اقامه شد كه «يك»، «سه» نيست و «سه» نيز «يك» نيست، امكان ندارد ايمان بياوريد كه «يك» و «سه» يكى هستند! تثليث مسيحيت همين است: خداى يگانه سه گانه! حتى حالت تساوى و شك پنجاه پنجاه نيز منجر به ايمان نمىشود. حتماً بايد يك طرف رجحان پيدا كند، آن هم رجحان قابل اعتنا، تا ايمان پيدا شود. كسانى كه ادعا كرده اند ايمان ملازم با جهل است، نه ايمان را فهميده اند كه چيست، نه جهل را و نه علم را.