ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٧ - آدمى همين كه بر پشت مركب پر زر و زيور دنيا قرار گرفت كه در ميدان خور و خواب و خشم و شهوت تاختن بگيرد ، اين مركب چموش چنان او را بر زمين مى زند كه گوئى براى سوار شدنش هرگز رام نشده بود
درخششهاى موقّت آنرا مشاهده كرده بود ، نفرت از دنيا داشت و انكارش ميكرد . او از برقرار كردن رابطهء آزاد با مزاياى زندگى دنيوى كه اساسىترين عامل زندگى با مديريّت شخصيّت است ، ناتوان مى گردد و با همهء ابعاد وجودىاش رو به دنيا مى آورد و در آن مستغرق مى گردد . آغاز فرو رفتن در امواج تاريك دنيا ناگهانى و دفعتا نيست ، بلكه از انس و الفتهاى ضعيف و ناچيز شروع مى شود و اندك اندك رو به افزايش مى رود و چنانكه در تشبيه امير المؤمنين عليه السّلام اشاره شده است : تا آن گاه كه دنيا مانند مركبى پر زر و زيور و مطيع او را در پشت خود قرار داد ، ناگهان او را چنان بر زمين مى زند كه حتّى مجال به خود آمدن هم نمى دهد - < شعر > اندك اندك راه زد سيم و زرش مرگ و جسك نو فتاد اندر سرش عشق گردانيد با او پوستين مى گريزد خواجه از شور و شرش اندك اندك روى سرخش زرد شد اندك اندك خشك شد چشم ترش وسوسه و انديشه بر وى در گشاد راند عشق لا ابالى از درش اندك اندك شاخ و برگش خشك گشت چون بريده شد رگ بيخ آورش اندك اندك گشت عارف خرقه دوز رفت و جد حالت خرقه درش عشق داد و دل برين عالم نهاد در برش ديگر نيايد دلبرش خواجه مى گريد كه ماند از قافله ليك مى خندد خر اندر آخورش ملك را بگذاشت بر سرگين نشست لاجرم سرگين خر شد عنبرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت لاجرم شد خرمگس سر لشكرش خرمگس آن وسوسه است و آن خيال كه همى خارش دهد همچون گرش < / شعر > اين دنيا تور و طنابهاى متنوّع و ظريف و گاهى ناملموس براى شكار ساده لوحان از خود بيخبر گسترده است كه با اشكال جالب و رنگهاى زيبا مشغول شكار ناهشياران و مستان ميباشد - < شعر > صد هزاران دام و دانه است اى خدا ما چو مرغان حريص بىنوا < / شعر >