ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٦٤ - آن تقواى الهى كه همهء نقصها و عيوب را منتفى مى سازد و راه كمال را پيش پاى آدمى هموار مى نمايد
روستا مى شويد . فرض كنيم كه اين روستائى بكلَّى از علم و كتاب بيخبر است و در صحنهء زندگى وى پديده هائى بنام كتابها و حقيقتى بنام علم اصلا مطرح نيست . شما راه روستا را پيش مى گيريد و به مقصد مى رسيد ، و در خانهء او را كه فرضا حسن نام دارد مى زنيد و مى پرسيد كه حسن كجا است ، مى خواستم به خدمتش برسم ، فرزند حسن مى گويد : در آن كوچه مشغول ساختن طويله براى الاغهاى خود ميباشد . شما بطرف آن كوچه حركت مى كنيد ، ناگهان باين فكر مى افتيد كه : خوب ، من كه اين راه را بايد سپرى كنم و مسير حركتم هم ساكت و آرام است ، چه بهتر كه آن كتاب را با خود ببرم و در مسير خود چند مطلبى را در آن مطالعه كنم . راه را سپرى كرده و به جائى مى رسيد كه حسن مشغول چيدن خشتها يا آجرهاى طويلهء الاغهاى خود ميباشد . مطالعه تمام شده و سلام و احوالپرسى با حسن شروع مى شود . . . . در اين موقع چشم حسن به كتابى كه در بغل داريد ، مى افتد و از شما مى پرسد كه آنچه كه در بغل داريد چيست شما پاسخ مى دهيد : كتاب است . خوب ، كتاب ، بده بمن ببينم كتاب يعنى چه حسن كتاب را براى ديدن از شما مى گيرد .
و با انگشتانش نرمى و سختى جلد كتاب را بررسى مى كند و مى بيند : كتاب هر چه باشد ، يك چيز سختى است كه مى تواند بمقدار يك خشت يا يك آجر در ديوار طويلهء الاغ نازنينش مقاومت داشته باشد . فورا از شما تقاضا مى كند كه دوست عزيز ، من براى ديوار طويله آجر كمى دارم ، اين يك چيز هم مى تواند كار يك خشت يا يك آجر را انجام بدهد ، اجازه بده اين را هم روى همان آجرها بچينم سپس برويم منزل و اكنون موقع غذا خوردن است و با همديگر غذا بخوريم . ترديدى نيست در اين كه اگر بگوئيد : اين كتاب خيلى با ارزشتر از آن است كه بجاى آجرى در ديوار گذاشته شود ، آن روستائى از شما خواهد رنجيد و اگر بزبان هم نياورد ، شايد در دل خود بگويد : كه ما مى شنيديم كه شهرنشينها مردم بخيل و لئيم هستند باور نمى كرديم ، ولى امروز با چشم