ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٢ - آيا اين انسان كه ديروز هيچ بوده و امروز نهادى بزرگتر از جهان بزرگ در درون خود دارد ، فردا نيست و نابود خواهد گشت
آنان چيست . وقتى كه انسان نداند كه مقصد نهائى زندگيش چيست ، قطعا از تفسير و توجيه زندگى خود ناتوان خواهد بود . بهمين دليل بوده است كه آنان كه در اين دنيا بدون اعتقاد به معاد و ابديّت زندگى ميكنند ، بهيچ وجهى اهمّيّتى به سؤال « از كجا آمدهام براى چه آمدهام بكجا مى روم » نمى دهند و از اين كه اهمّيّتى به سه سؤال مزبور نمى دهند ، نه تب مى كنند و نه سرما مى خورند ، چشم درد هم نمى گيرند و در خور و خواب و خشم و شهوتشان هم خللى بوجود نمى آيد . چنانكه اگر « من » خود را هم ناديده بگيرند خارى در پايشان نمى خلد و شيشههاى سفيد عينكشان آبى نمى گردد . فقط تحوّلى شگفتانگيز كه در مغز و درون آنان ايجاد مى گردد ، اينست كه كارگاه مطلقسازى مغزشان شديدا بكار مى افتد و هر مفهومى را كه مورد درخواست خود قرار بدهند ، با فعّاليّتهاى ذهنى آن را مطلق نموده و از اين راه بجاى آن مطلق واحد كه مى تواند پاسخگوى سه سؤال فوق بوده باشد ، مطلقهاى بىشمار براى خود مى سازند بعنوان مثال : شخصيّتى آنانرا بخود جلب مى كند . با اين كه آن شخصيّت پيش از ساليان بلكه پيش از قرنها پوسيده و از بين رفته است ، چنان سطوح مختلف مغزى و روانى آنانرا اشغال مى كند كه يا خود يك حقيقت مطلق تلقّى مى شود و يا سدّ راه عبور بسوى مطلق حقيقى مى گردد . ممكن است مطلقى را كه ذهن بوجود مى آورد ، زيبائى بوده باشد و ممكن است مقام و قدرت ، و اگر مقدارى با انسانها سر و كار داشته باشد و يا بخواهد از تمجيد و تحسين انسانها خود را مطرح نمايد ، مطلقى بنام انسان مى سازد و اين موجود را كه اكثرا با بيمارى خودخواهى از اطلاق مى افتد و خود را بدست زوال و فنا مى سپارد و اغلب با دست خود ميدان تنازع در بقا را به چنگيزها و تيمور لنگها و سزار بورژياها و بناپارتها باز مى كند ، به درجه اى بالاتر از خدائى مى رسانند و حسّ مطلقجوئى خود را اشباع مى نمايند ولى همهء اين بازيگريهاى ذهنى و تسليتها و شكّ و انكارها