ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٩ - من بيش از يك وعظ براى شما ندارم و آن اينست كه براى خدا قيام كنيد
و بطور كلَّى اين انسان بينوا مى بيند كه تا حدود زيادى اجزاء عالم طبيعت را مى شناسد و با ارادهء خود در آنها تصرّف مى كند و دگرگونشان مى سازد .
خوب ، اينها هم كه چيزى نيستند زيرا من همهء آنها را شناخته و با ميل و ارادهء خود در آنها تصرّف مى نمايم . حال تو بيا به اين ساده لوح و بينوا اثبات كن كه :
< شعر > هر قطره اى در اين ره صد بحر آتشين است دردا كه اين معمّا شرح و بيان ندارد < / شعر > حافظ و اثبات كن كه - < شعر > بهر جزئى ز كلّ كان نيست گردد كل اندر دم ز امكان نيست گردد جهان كلّ است و در هر طرفة العين عدم گردد و لا يبقى زمانين دگر باره شود پيدا جهانى بهر لحظه زمين و آسمانى < / شعر > شيخ محمود شبسترى و اثبات كن كه هر كوچكترين ذرّه اى در عالم اجسام همانند يك منظومهء شمسى است ، < شعر > آفتابى در يكى ذرّه نهان ناگهان آن ذرّه بگشايد دهان ذرّه ذرّه گردد افلاك و زمين پيش از آن خورشيد چونجست از كمين < / شعر > و اثبات كن كه - < شعر > از تو اى جزئى ز كلّها مختلط فهم ميكن حالت هر منبسط < / شعر > اصرار كن بلكه بفهمد كه چه استعدادى لازم است كه اين غارنشين [ باصطلاح دوران اخير ] از غار در آيد و از كرات دور دست فضائى اطَّلاع بدست بياورد و گام روى آن كرات بگذارد . و چه استعدادى لازم است كه به آن همه اكتشافات و اختراعات دست بزند و چه استعدادى دارد و چرا بايد كه چنين حركت بهتآور را پيش بگيرد و بگويد :
< شعر > از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم < / شعر >