ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥١ - مبدء و مسير و پايان حركت طبيعى انسان
را با آن آب متورّم مى سازد . تلاش و تكاپوى حياتش را با تن دادن به هرگونه مشقّت و خستگىها در همين زندگى پست دنيوى صرف نموده نقدينهء سرمايهء هستىاش را سكَّه به سكَّه ببازار زندگى حيوانى آورده و در برابر شهوات و خودخواهىهايش از دست مى دهد . اين سست عنصر دون صفت با تفكَّرات خام در بارهء نيازهاى حياتش دلخوش است . اين مسافر سر به هوى و هوس در فكر منزلگههاى بعدى نيست و بجهت حجابهاى ضخيمى كه از شهوات و خودكامگىها بر ديدگانش زده است ، حتّى دو قدم بعدى را هم نمى بيند . او نالههاى سوزان منزلگه بعدى را كه بسيار نزديكند نمى شنود ، احتمال ناگواريها و مصيبتهائى كه سر راهش را گرفته و او را بزانو در خواهند آورد نمى دهد ، همهء فرداها را مانند ديروزها مى پندارند كه در آن روزها خنديده است و جست و خيزها نموده است . نه تنها خود ترس بلكه مفهومى از ترس هم به مغز مختلَّش راه نمى يابد كه اين ذوقها و خوشگذرانىها ، چه آتشها و دودهاى خفقانآورى را بدنبال خود خواهند آورد - < شعر > آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار < / شعر > ترس از چه ترس از عكس العملهاى ذخيره شده در پشت پرده و دور از ديد كوته بينش ، از عملهائى كه انجام داده و در خيال خود آنها را به ديار نيستى محض فرستاده است ترس از معلولهائى كه او چه بداند و چه نداند ، بخواهد يا نخواهد با شديدترين رابطه بدنبال علَّتهائى كه بوجود آورده است ، گريبانش را خواهند فشرد . بدينسان در دامان امواج فتنهها و لغزشها به - حركت خود ادامه مى دهد ، بكجا روبگرداب بىامان مرگ . اگر اين مسافر معناى سفر و هدف آنرا مى دانست ، هرگز در سر راه خود به منزلگهى به نام مرگ نمى رسيد ، بلكه آنچه مى ديد ، پلى بود كه با كمال آرامش و سرور از آن عبور ميكرد - < شعر > گر مرگ رسد چرا هراسم كان راه به تست مى شناسم < / شعر >