ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥٠ - مبدء و مسير و پايان حركت طبيعى انسان
رسد كه صفحات كتاب هستى خوانده شود ، ولى در بارهء شناخت كتاب انسان از صفحهء اوّل تجاوز نشده باشد . زبان گويائى براى اين مسافر تعبيه شده است كه مقاصد خود را بهم نوعانش تفهيم نمايد و آنرا وسيله اى براى تعليم و تربيت در مسير « حيات معقول » به كار بيندازد . چشم براى ديدن و گوش براى شنيدن كه واقعيّاتى را از راه چشم و واقعيّات ديگرى را از راه گوش به مغز و روان خود منتقل بسازد و آنها را در آن كارگاه با عظمت از پالايشگاه - هاى متنوّع براى بوجود آوردن محصولاتى گوناگون كه پاسخگوى همهء ابعاد زندگيش باشند ، بگذراند . تجربهها بيندوزد و عبرتها بگيرد ، باشد كه قانون من و روح خود را دريابد و از آن قانون منحرف نگردد . مسافر اسرارآميز همچنان به حركت خود ادامه مى دهد و بحدّ اعتدال وجودى نائل گشته و پيكرش راست و به حدّ نصاب خود مى رسد . اكنون گام به منزل جديدى گذاشته است .
او داراى حقيقتى بنام « من » ، « روان » ، « شخصيّت » ، « روح » شده است و مى تواند از اين حقيقت يا حقائق واقعيّت هستى خود را دريابد و با آگاهى به هستى براه جديد خود ادامه بدهد . اين يك منزلگه بسيار حسّاس و خطرناك است كه مى خواهد پشت سر خود بگذارد ، زيرا آن حقيقت عظمى را كه در خود در مى يابد ، ممكن است از همين منزلگه در خدمت خود طبيعى قرار بدهد و به عبارت صحيحتر ممكن است روح را در برابر خود طبيعى كه جز آخور و جايگاه تخليهء مدفوع هيچ چيزى را نمى شناسد و جز تورّم خود ، هيچ انگيزه و علَّت و هدفى براى هستى خويشتن نمى داند ، ناديده بگيرد و حيوانى بر كاروان انسانها بيفزايد . وجود اين حيوان انساننما را كبر و غرور احاطه نموده در عين حال كه جزئى از كاروان انسانها است ، از مسير حقّ رميدن مى گيرد و بىپروا به رسالت پيامبران و احكام عقل و فريادهاى وجدان از گناهى به خطائى و از وقاحتى به لغزشى مى افتد و انديشه و ديگر مشاعرش بصورت سطلى در مى آيد كه همواره آب هوى و هوس از چاههاى غرائز حيوانيش پر مى كند و خود طبيعى