با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٧٥ - ديدار جابر بن عبدالله انصارى با امام عليه السلام
بر كسانى كه اندك شناختى نسبت به جابر بن عبدالله انصارى دارند پوشيده نيست كه اگر اصل اين ديدار محتمل باشد، هيچ راهى براى پذيرش محتواى آن وجود ندارد. زيرا اين بسيار بعيد است كه صحابىاى چنين بلند مرتبه و آگاه به مقام اهل بيت اينگونه بىادبانه سخن بگويد.
گمان بسيار قوى مىرود كه محتواى اين خبر از ساختههاى جيرهخواران اموى و براى بدگويى و تخطئه قيام حسينى بوده باشد.
آنچه جعلى بودن اين خبر را تأييد مىكند اين است كه ابن كثير آن را به طور مرسل و بدون ذكر هيچ سلسله سندى ذكر كرده است.
آرى، عمادالدين ابوجعفر محمد بن على طوسى [١] معروف به ابن حمزه در كتاب «الثاقب فى المناقب» خويش، خبرى درباره ديدار جابر بن عبدالله انصارى رضى الله عنه با امام عليه السلام نقل كرده است كه بُوى حسن ادب در گفت و گوى با امام و معرفت به حق اهل بيت عليهم السلام و راستى در دوستى و محبت و پيروى از آنان در سرتاسر آن به مشام مىرسد.
جابر بن عبدالله انصارى گويد: چون حسين بن على عليه السلام آهنگ رفتن به عراق كرد، نزد وى رفتم و گفتم: تو فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از دو سبط او هستى. من نظرى جز اين ندارم كه تو نيز همانند برادرت حسن صلح كنى؛ چرا كه او موفق و راهيافته بود.
فرمود: اى جابر برادرم اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله كرد. من نيز اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله مىكنم. آيا دوست مىدارى كه هم اينك رسول خدا صلى الله عليه و آله و على و برادرم حسن عليهم السلام را برايت گواه بياورم!
بناگاه ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، حسن عليه السلام حمزه و جعفر و زيد [٢] فرود آمدند تا بر زمين استقرار يافتند. من سرآسيمه و وحشتزده به
[١] شيخ فقيه و عالم و واعظ ابوجعفر محمد بن على بن حمزه طوسى. از بزرگان سده ششم است وتأليفهاى چندى دارد، مثل: الوسيله، الواسطه، الرايع فى الشرايع، المعجزات، كه نام ديگرش الثاقب فى المناقب است؛ و مسائل فى الفقه. (ر. ك. معجم المؤلفين، ج ١١، ص ٤؛ امل الآمل، ج ٢، ٢٨٥؛ تنقيح المقال، ج ٣، ص ١٥٥؛ معجم رجال الحديث، ج ١٦، ص ٣٢٦).
[٢] از متن به روشنى استفاده مىشود كه زيد ياد شده از شهيدان بزرگ و بسيار بلند مرتبه است. به قرينهاينكه در اين روايت با رسول خدا (ص)، على، حسن، حمزه و جعفر عليهم السلام همراه بود. ما شهيدى را به نام زيد تا كنون با اين مرتبه بسيار بلند نمىشناسيم مگر دو تن:
يكم- زيد بن حارثه كه رسول خدا (ص) دربارهاش فرمود: «تو برادر و غلام ما هستى». رسول خدا (ص) او را با مال خديجه خريده بود. پس از آنكه حضرت دعوتش را آشكار كرد، زيد اسلام آورد. رسول خدا (ص) از خديجه خواست كه زيد را به وى ببخشد تا او را آزاد كند. او نيز بخشيد و پيامبر (ص) آزادش كرد. پس از آنكه زيد از پيوستن به پدرش خوددارى كرد. پدرش از وى بيزارى جست و رسول خدا (ص) فرمود: «اى گروه قريش، زيد فرزند من است و من پدرش هستم.» از آن پس در ميان قريش به زيد بن محمدشهرت يافت، اين بر اساس عادت قريش درباره نامگذارى پسرخواندهها بود. تا آنكه آيه شريفه نازل شد و فرمان داد كه فرزند خواندهها بايد به پدرانشان نسبت داده شوند.
او كسى است كه همراه رسول خدا (ص) به طايف رفت و در برخى از غزوهها، پيامبر (ص) او را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيين كرد؛ و دربارهاش فرمود: «بهترين فرماندهِ سريهها، زيد بن حارثه است. پيامبر (ص) در شب معراج، كنيزكى را ديد كه در نهرهاى بهشت شنا مىكند، گفت: اى كنيزك تو از آن كيستى؟ گفت: از آن زيد بن حارثه. آنگاه بامدادان اين خبر را به زيد مژده داد. او كسى است كه در غزوه موته، رسول خدا (ص)، او را به سِمَت فرماندهى سپاه اسلام انتخاب كرد كه در همان جنگ به شهادت رسيد. [پس از شهادت،] از دهانش نورى بيرون مىآمد كه از پرتو خورشيد روشنتر بود. به طورى كه شب تاريك را چون روز روشن مىساخت! (ر. ك. بحار، ج ٢٠، ص ٣٧٢ و ١١٥؛ ج ١٩، ص ٢٢ و ١٧٤). پسرش، اسامة بن زيد، كسى است كه رسول خدا (ص) فرماندهى سپاه اسلام را براى اعزام به شام، به او داد. منافقان درباره فرماندهى او اعتراض كردند و گفتند: جوانى را فرمانده همه مهاجران و انصار كرد. سپس رسول خدا (ص) فرمود: شما پيش از اين درباره فرماندهى پدرش نيز همين گونه اعتراض كرديد. او شايسته فرماندهى است، پدرش نيز شايسته بود. (ر. ك. الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٢١٥). مشهور و ثابت اين است كه ابوبكر و عمر از كسانىاند كه از رفتن همراه سپاه اسامه خوددارى ورزيدند؛ در حالى كه رسول خدا (ص) فرموده بود: سپاه اسامه را بسيج كنيد. خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه سرپيچى كند! (نهج الحق و كشف الصدق، ص ٢٦٣).
دوم: زيد بن صوحان عبدى، برادر صعصعه. وى از نيكانى است كه در جنگ جمل كشته شد. گويند كه عايشه در روز قتل وى، كلمه استرجاع بر زبان راند! از امام صادق عليه السلام نقل است كه چون زيد در روز جمل كشته شد، اميرالمؤمنين، على عليه السلام، آمد و بر باليناش نشست و فرمود: اى زيد! خدايت رحمت كند، كم هزينه و كمكى بزرگ بودى و پيامبر (ص) از زيد بن صوحان ياد كرد و گفت: زيد و چه زيدى! يكى از اعضايش در بهشت از او پيشى مىگيرد. (ر. ك. سفينة البحار، ج ٣، ص ٥٦٥). باز از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است كه فرمود: هر كس مىخواهد با ديدن مردى كه برخى از اعضايش پيش از او به بهشت مىروند شادمان شود، به زيد بن صوحان بنگرد. (تاريخ بغداد، ج ٨، ص ٤٤٠). [بعدها] دست وى در جنگ نهاوند، در راه خدا قطع شد. (بحار، ج ١٨، ص ١١٢).