با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦٢ - عبدالله بن عمر و مشورت مغرضانه
حسين عليه السلام گفت: اباعبدالرحمن، آيا من با يزيد بيعت مىكنم و در صلح با او وارد مىشوم، در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او و پدرش، گفت آنچه را كه گفت!؟
در اينجا ابنعباس، براى تأييد سخن امام عليه السلام، وارد گفت و گو مىشود و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «مرا با يزيد چه كار! خداوند در يزيد مباركى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزند دخترم، حسين، را مىكشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگند، فرزندم در نزد هيچ قومى كشته نمىشود كه از كشتن او جلوگيرى نكنند، مگر آنكه خداوند دلها و زبانهاشان را دوگانه خواهد ساخت.» سپس ابن عباس مىگريد و امام نيز با او مىگريد و مىپرسد آيا آنان نمىدانند كه او پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله است!؟
سپس ابنعباس بر اين امر گواهى مىدهد و تأكيد مىكند كه يارى امام عليه السلام، همانند نماز و روزه بر اين امت واجب است!
سپس امام عليه السلام نظر او را درباره اموىها مىپرسد، همانها كه حضرت را از حرم جدش صلى الله عليه و آله بيرون راندهاند و بدون آنكه مرتكب جنايتى شده باشد مىخواهند او را بكشند! و ابنعباس پاسخ مىدهد كه اينان مردمى هستند كه به خدا و رسولش كفر ورزيدهاند و بر چنين كسانى مصيبتى بزرگ وارد مىآيد. آنگاه ابنعباس گواهى مىدهد كه هر كس در جنگ با امام عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله طمع بندد، [زندگىاش] پايان خوشى ندارد! در اينجا امام عليه السلام مىفرمايد: «بار پروردگارا تو گواه باش!» ابن عباس در مىيابد كه قصد كمك گرفتن از او و ابن عمر را دارد! از اين رو پيش دستى مىكند و آمادگى خويش را براى يارى امام عليه السلام و جهاد در ركاب آن حضرت اعلام مىدارد؛ و مىگويد با اين كار يك صدم حقش را هم ادا نمىكند!
در اينجا ابن عمر در تنگنا قرار مىگيرد، زيرا او نيز مورد خطاب حضرت است. از اين رو براى تغيير جهت سخن امام عليه السلام دخالت مىكند و به ابن عباس مىگويد: اجازه بدهيد، از اين سخن درگذريم!
سپس ابن عمر رو به حسين عليه السلام كرد و گفت اباعبدالله، از قصد خويش چشم بپوش و از همين جا به مدينه بازگرد و به صلح مردم درآى! از وطن خويش و حرم جد خويش