با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٥ - زندانى شدن هانى بن عروه
هانى جامه خواست و پوشيد و آنگاه سوار بر استر رفت تا به كاخ رسيد و در اين حال گويى كه شمهاى از اوضاع را احساس كرده بود.
سپس به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: اى برادرزاده، به خدا سوگند من از اين مرد بيمناكم. نظر تو چيست؟
گفت: اى عمو، دليلى براى ترس تو نمىبينم. چيزى به دلت راه مده. اين در حالى بود كه حسّان نمىدانست عبيدالله به چه منظور پى هانى فرستاده است.
در حالى كه مردم نزد عبيدالله بودند، هانى بر او وارد شد. چون در مقابل عبيدالله ظاهر شد، عبيدالله گفت: خائن با پاى خويش آمد! [١] چون نزديك عبيدالله رسيد- در حالى كه شريح قاضى [٢] نيز نزد او نشسته بود- رو به هانى كرد و گفت:
[١] اصل اين مثل در زبان عربى «أتتك بخائن رجلاه» مىباشد كه سماوى آن را چنين ضبط كرده است: «أتتك بحائن رجلاه» به معناى مرده را دو پايش آورد. (ابصار العين، ص ١٤٣).
[٢] شريح قاضى: وى شريح بن حارث بن منتجع كندى است. نام پدرش معاويه، هانى يا شراحيل است؛ و كنيه أبااميه داشت. عمر بن خطاب او را بر قضاوت كوفه گماشت. او براى مدت شصت سال پيوسته قاضى بود؛ و جز براى مدت سه سال در دوران فتنه ابن زبير از آن دست نكشيد. پس از آن از قضاوت كنارهگيرى كرد و آنگاه نزد حجاج استعفا داد و او نيز پذيرفت.
سپس تا دم مرگ خانهنشين بود. او عمرى دراز كرد؛ به قولى ١٠٨ و به قولى صد سال؛ و در سال ٨٧ درگذشت. او روحى سبك داشت و بسيار شوخ طبع بود.
على عليه السلام شريح را بر قضاوت باقى گذارد. در حالى كه در بسيارى از مسائل فقهى- كه در كتابهاى فقيهان ذكر شده است- با او مخالف بود. يك بار آن حضرت بر او خشم گرفت و او را از كوفه تبعيد كرد ولى از منصب قضاوت عزلش نكرد. امام عليه السلام فرمان داد تا در «بانقيا» (روستايى نزديك كوفه كه بيشتر ساكنانش يهودى بودند) اقامت گزيند. او مدتى را در آن جا سكونت گزيد تا حضرت از وى راضى شد و به كوفه باز گرداند. ابوعمرو بن عبدالبر در الاستيعاب گويد: شريح دوران جاهليت را درك كرد؛ و نه از صحابه، بلكه از تابعان به شمار مىرود ... (ر. ك. بحار الانوار ج ٤٢، ص ١٧٥؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ١٤، ص ٢٩).
اعمش به نقل از ابراهيم تميمى گويد: در يك مورد كه على عليه السلام با قضاوتش مخالف بود، حضرت به او فرمود: تو را به بانقيا تبعيد مىكنم تا دو ماه را ميان يهوديان بگذرانى. گويد: سپس على عليه السلام كشته شد و روزگارى گذشت، هنگامى كه مختار بن ابىعبيده به پاخاست به شريح گفت: فلان روز اميرالمؤمنين به تو چه گفت؟ گفت: به من چنين گفت. مختار گفت: به خدا سوگند اجازه نشستن ندارى تا بانقيا بروى و مدتى را ميان يهوديان سپرى كنى. سپس او را به آنجا فرستاد و شريح مدت دو ماه را ميان يهوديان گذراند. (ر. ك. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ٤، ص ٩٨).
گويند وى از فرزندان ايرانيان ساكن يمن بود. او دوران پيامبر صلى الله عليه و آله را درك كرد ولى بنا به قول صحيح، خود آن حضرت را نديد ... عمر وى را به قضاوت كوفه گمارد و على بن ابىطالب نيز او را به جاى گذاشت؛ و او شصت سال در آن شهر قضاوت كرد. يك سال نيز در بصره قاضى بود. به قولى ٥٣ سال در كوفه و هفت سال در بصره قضاوت كرد ... و در سن ١١٠ سالگى و به روايتى ١٢٠ سالگى مرد. گويند كه وفات وى به سال ٩٧ بود ... (تهذيب الكمال، ج ٨، ص ٣١٨).
ذهبى گويد: پسر زبير شريح را از قضاوت معزول ساخت؛ و چون حجاج بر سر كار آمد او را باز آورد ... فقيهى نزد شريح آمد و گفت: اينها چيست كه در قضاوت ايجاد كردى؟ گفت: مردم چيزهايى ايجاد كردند و من هم به خاطر آنها مسائلى ايجاد كردم ... (سير اعلام النبلاء، ج ٤، ص ١٠٣).
مامقانى گويد: «... بهنوشته مورخان، شريح ازكسانى بود كه بر كفر و نافرمانى حجر بن عدى كندى شهادت داد و زياد شهادت او و ديگر شاهدان را براى معاويه نوشت. اميرالمؤمنين عليه السلام قصد معزول ساختن وى را كرد، ولى ميسر نشد، چرا كه اهل كوفه گفتند: او را معزول مكن چرا كه به وسيله عمر منصوب گشته است؛ و ما با تو بيعت كردهايم كه آنچه را ابوبكر و عمر مقرر داشتهاند تغيير ندهى ... او در چند مورد نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام بىادبى كرد. مثل بَيّنه خواستن از آن حضرت براى زره طلحه و فرياد واسنت عمر، در هنگامى كه امام عليه السلام او را از خواندن نماز تراويح منع كرد، و امثال آنكه اشتهارشان نيازى به نقل ندارد. (تنقيح المقال، ج ٢، ص ٨٣).