با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣٩ - ٣ - كوفيانى كه در مكه به آن حضرت پيوستند
بدن با نوره سترد و در آن حال عبدالرحمن بن عبدربه و برير بر در خيمه به يكديگر تنه مىزدند كه كدامشان، پيشتر از ديگرى، پس از حسين عليه السلام نوره بكشد. برير با عبدالرحمن شوخى مىكرد و او را مىخنداند.
عبدالرحمن گفت: از ما درگذر كه به خدا سوگند، اين لحظه جاى شوخى نيست!
برير گفت: به خدا سوگند. خويشاوندانم مىدانند كه من نه در پيرى و يا در جوانى اهل شوخى نبودهام. ولى به خدا سوگند، اينك مژده آنچه را كه ديدار خواهيم كرد، به گوش جان مىشنوم. به خدا سوگند، فاصله ميان ما و حورالعين همين اندازه است كه به اين مردم حمله بريم و آنان با شمشيرهاشان بر ما يورش آورند. من دوست دارم كه همين لحظه بر ما يورش آورند. [١]
عابس بن ابىشبيب شاكرى: نام وى در زيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه چنين آمده است: عابس بن شبيب شاكرى. [٢]
عابس از سركردگان شجاع، سخنور، پارسا و شبزندهداران شيعه بود. بنىشاكر از ياران باوفاى اميرالمؤمنين عليه السلام بودند. حضرت در جنگ صفين درباره آنها فرمود: اگر شمار آنان به هزار برسد، خداوند آن چنانكه شايسته است عبادت مىشود. اينان از دلاوران نامدار عرب بودند و لقب فتيان الصباح (جوانمردان سپيده) داشتند. [٣]
هنگامى كه مسلم از كوفه براى امام عليه السلام نامه نوشت و خواستار آمدن هر چه سريعتر وى گشت، نامه را به عابس رضى الله عنه سپرد و غلامش، شوذب، را نيز با او همراه ساخت.
سپس آن دو در مكه همراه امام عليه السلام ماندند و در سفر به كربلا، وى را همراهى كردند و هر دو در ركابش به شهادت رسيدند. ابومخنف نقل مىكند كه چون در روز عاشورا جنگ مغلوبه شد و برخى ياران حسين به شهادت رسيدند، عابس شاكرى همراه شوذب آمدند و عابس پرسيد: اى شوذب مىخواهى چه بكنى؟ گفت: چه مىكنم!؟ همراه تو آن قدر در ركاب پسر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله مىجنگم تا كشته شوم.
[١] ر. ك. ابصار العين، ص ١٢١- ١٢٢؛ تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٠٧ و ٣١٨.
[٢] ر. ك. الاقبال، ج ٣، ص ٧٩ و ٣٤٥؛ بحار، ج ٩٨، ص ٢٧٣ و ٣٤٠.
[٣] ابصار العين، ص ١٢٦- ١٢٧.