با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤٠ - ٣ - كوفيانى كه در مكه به آن حضرت پيوستند
گفت: از تو همين انتظار مىرفت. اينك نزد اباعبدالله برو تا به تو نيز همانند ديگر يارانش اجازه ميدان دهد، تا من نيز به تو اجازه دهم. اگر اينك كسى از خودم عزيزتر بود، دوست داشتم بيايد تا به او اجازه دهم. زيرا امروز روزى است كه بايد تا مىتوانيم در پى مزد و پاداش باشيم، چرا كه فردا عملى در كار نيست، بلكه حساب است. [١]
عابس هنگام گرفتن اجازه پيكار از امام عليه السلام عرض كرد: يا اباعبدالله، به خدا سوگند هيچ دور و نزديكى برايم عزيزتر و محبوبتر از شما نيست. اگر مىتوانستم با چيزى عزيزتر از جان و خونم ستم و قتل را از شما دور كنم هر آينه چنين مىكردم. درود بر تو اى اباعبدالله، گواه باش كه من بر راه و روش تو و پدرانت هستم. آنگاه در حالى كه زخمى بر جبين داشت با شمشير كشيده به سپاه دشمن حمله برد. [٢] ابومخنف به نقل از ربيع بن تميم همدانى گويد: چون عابس را ديدم كه آمد، او را شناختم. من كه در جنگها شجاعت و دلاورى او را ديده بودم، فرياد برآوردم: اى مردم، اين شير شيران است! اين ابن ابىشبيب است! مبادا يك تنه به جنگ او رويد!. آنگاه عابس فرياد برآورد: مگر يك مرد برابر يك مرد نيست؟
عمر سعد گفت: سنگبارانش كنيد! و به دنبال آن باران سنگ از هر سوى بر او باريدن گرفت. او كه چنين ديد زره و كلاهخودش را به كنارى افكند. سپس به جمعيت حملهور شد. به خدا سوگند ديدم كه دويست تن را عقب نشاند! و سپس آنان از هر سو به او روى آوردند؛ و او كشته شد. گويد: سرش را به دست چند تن ديدم كه اين مىگفت من او را كشتهام و آن مىگفت من او را كشتهام. سپس نزد عمرسعد رفتند و او گفت: دعوا مكنيد.
او به يك نيزه كشته نشده است! و آنان را از هم جدا كرد. [٣]
شوذب بن عبدالله همدانى شاكرى رضى الله عنه: وى غلام شاكر است. [٤] شوذب از سران و بزرگان شيعه و از معدود شجاعان نامبردار بود. او حافظ و حامل احاديث اميرالمؤمنين،
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٢٩.
[٢] همان.
[٣] همان.
[٤] همان.