با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٨ - فرستادگان كوفه نزد امام عليه السلام
سلام عليك؛ پس از سپاس و ستايش خداوند بى همتا، خداى را شكر كه دشمن ستمگر و سركش تو را درهم كوبيد، همو كه ميان اين امت شر به پا كرد و دست به غارت اموال مردم زد و بدون رضايت آنان به حكمرانى پرداخت. آنگاه نيكانشان را كشت و بَدان را باقى گذاشت؛ و مال خداى را ميان ستمگران و توانگران تقسيم كرد. خداوند او را از رحمت خويش دور سازد، همان طور كه ثمود را دور ساخت.
ما امامى نداريم. به سوى ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را بر حق گرد آورد.
نعمان بن بشير در كاخ امارت است و ما نه با او نماز جمعه مىخوانيم و نه با او به عيد بيرون مىرويم. اگر بدانيم كه شما به سوى ما آمدهاى، او را بيرون مىكنيم و به شام مىفرستيم، ان شاءالله، والسلام عليك و رحمة الله و بركاته. [١]
فرستادگان كوفه نزد امام عليه السلام
«سپس نامه را همراه عبدالله بن مسمع همدانى [٢] و عبدالله بن وال [٣] فرستادند و به
[١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٧؛ الارشاد، ص ٢٠٣؛ وقعة الطف، ص ٩٢. نيز ر. ك. اللهوف، ص ١٠٤ و انساب الاشراف، ج ٢، ص ٣٦٩، دار الفكر بيروت، با اختلاف.
[٢] در كتابهاى رجالى و تاريخى نامى از وى به ميان نيامده است؛ مگر آنچه طبرى و شيخ مفيد نقلكردهاند كه او و عبدالله وال نامه مردم كوفه را نزد امام حسين عليه السلام بردند. ابنكثير از او با نام عبدالله بن سبع همدانى ياد كرده است (البدايه والنهايه، ج ٧، ص ١٥٤).
[٣] عبدالله بن وال (وأل)، كوفى و از قبيله بنىتميم و به قولى از خاندان بكر بن وائل و از بزرگان شيعه در كوفه و ياران نزديك على عليه السلام است (ر. ك. الغارات، ص ٢٢٦، حاشيه).
گفته شده است كه او عبدالله بن وأل تميمى از تيم اللات بن ثعلبه است (بحار، ج ٤٥، ص ٣٥٥).
او كسى است كه مىگفت: خداوندا من با على دوست و از پسر عفان بيزارم (الغارات، ص ٢٦٤).
على عليه السلام نامهاش به زياد بن خصفه را- در داستان بنى ناجيه- به وسيله او فرستاد. او خود مىگويد: نامه را از آن حضرت گرفتم- و از نزدش خارج شدم- من در آن روز جوانى نورس بودم. آن نامه را در مدتى كوتاه بردم و بازگشتم و گفتم: يا اميرالمؤمنين اجازه مىدهيد كه پس از دادن نامه به زياد بن خفصه، به همراه او به جنگ دشمنانت بروم؟ فرمود: برادرزاده، چنين كن. به خدا سوگند من اميدوارم كه تو بر حق مدد من باشى و مرا بر ضد قوم ستمكار يارى دهى. گفتم: يا اميرالمؤمنين به خدا سوگند من چنين هستم و از اينانم. به خدا سوگند من آنجايى هستم كه تو دوست مىدارى!
او گفتهاست: «بهخدا سوگندمن گفتوگوى باعلى عليه السلام را باشتران سرخموى عوضنمىكنم!» (الغارات، ص ٢٢٩).
عبدالله وأل از فرماندهان توابين بود. ابن اثير در هنگام توصيف يكى از درگيرىهاى توابين بر ضد سپاه اموى مىنويسد: چون فردا فرا رسيد. أدهم بن محرز باهلى، فرماندهى حمله به توابين را بر عهده گرفت و همراه سوارگان و پيادگانش بر آنان حمله برد. چون ابن محرز به ابن وأل رسيد، او در حال خواندن آيه شريفه «ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا ...» بود. ابن محرز به خشم آمد و به او حمله كرد. ضربتى به دستش زد و آن را جدا كرد و سپس از او فاصله گرفت و گفت: گمان مىكردم كه دوست دارى كه با خويشاوندانت باشى!
ابن وأل گفت: بد پنداشتهاى، به خدا سوگند دوست نمىدارم كه دست تو به جاى دست من قطع شود و من بىاجر و پاداش بمانم. بلكه دوست دارم گناه تو بزرگ شود و من پاداش فراوان ببينم! اين سخن او را خشمگين ساخت و به او حمله كرد و با ضربت نيزه او را كشت؛ و همچنان به پيش مىرفت! ابن وأل از فقيهان زاهد و پارسا بود ... (الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٦٤؛ و ر. ك. قاموس الرجال، ج ٦، ص ٦٤٤؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٣، ص ١٣٢).
در روايت ديگرى آمده است: عبدالله بن وأل پيشرفت و پرچم را گرفت و جنگيد تاآنكه دست راستش قطع شد. سپس در حالى كه خون از دستش جارى بود نزد يارانش آمد و بار ديگر با خواندن اين رجز حمله كرد:
نفسى فداكم اذكروا الميثاقا وصابروهم واحذروا النفاقا
لا كوفة نبغى ولا عراقا لا بل نريد الموت والعتاقا
جانم فدايتان، پيمان را به ياد آريد؛ و در برابر آنان شكيبا باشيد و از دورويى دورى گزينيد
نه كوفه را مىخواهيم و نه عراق را، نه، بلكه خواهان مرگ و آزادگى هستيم!