با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٩٤ - نخستين اجتماع شيعه در كوفه پس از مرگ معاويه
كسى كه در خطبههاى سليمان- در ميان توابين- تأمل بورزد هيچ نشانى از زندانى بودنش نمىبيند! بلكه در مىيابد كه سليمان خود و يارانش را به سستى، كوتاهى، ناتوانى و درنگ متهم مىكند و او مىگويد: «ما چشم به راه قدوم خاندان پيامبرمان، محمد صلى الله عليه و آله، بوديم و آنان را به پيروزى نويد مىداديم و تشويق به آمدن مىكرديم، ولى چون آمدند، سستى و ناتوانى ورزيديم و درنگ كرديم تا آنكه فرزندان پيامبر ما و نسل او و شيره وجود او و پارهاى از گوشت و خونش كشته شدند ...» (الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٣٣٣؛ و ر. ك. تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٣٩١).
پاسخ اشكال ياد شده را مىتوان اين طور داد كه اين كتابهاى تاريخ و زندگينامههاى اهل تسنن است كه سليمان بن صرد را به تقصير و شك و ضعف و ناتوانى متهم مىسازند. علاوه بر آنچه طبرى و ابن اثير نوشتهاند، ذهبى مىگويد: ابن عبدالبر گفته است: «سليمان از كسانى بود كه با امام مكاتبه كرد تا با او بيعت كند. پس از آنكه از يارىاش ناتوان ماند، پشيمان شد و جنگيد ...» (سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣٩٥).
ابن سعد گويد: «او از كسانى بود كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشت و از او خواست كه به كوفه بيايد. پس از آمدن حضرت به كوفه، از او كناره گرفت از پيوستن به او خوددارى ورزيد و همراهش نجنگيد. او بسيار اهل شك و درنگ بود، پس از آنكه حسين كشته شد كسانى كه او را يارى نكردند پشيمان شدند و توبه كردند ...» (الطبقات الكبرى، ج ٤، ص ٢٩٢؛ نيز ر. ك. الوافى بالوفيات، ج ١٥، ص ٣٩٣).
قيام توابين، صرف بازتاب قيام امام حسين عليه السلام بود؛ زيرا جز قيام حسينى هيچ نشانى در آن ديده نمىشود؛ و در نتيجه احساس گناه، پشيمانى و حسرت بر يارى نكردن امام عليه السلام به پا شد. انقلابيون ديدند كه ننگ و گناهشان جز با كشتن قاتلان حسين عليه السلام يا كشته شدن در اين راه پاك نمىشود، رهبر اين قيام سليمان بن صرد خزاعى بود كه مقدمات اجتماعى و نظامى اين انقلاب را پس از عاشوراى سال ٦١ هجرى فراهم آورد. اين مهياسازى، پنهانى بود، تا آنكه يزيد مرد، پس از مرگ وى انقلابيون فعاليت خويش را آشكار ساختند و در سال ٦٥ هجرى روانه قبر امام حسين عليه السلام گشتند ... سپس رهسپار شام شدند و با يگانهاى سپاه اموى در منطقه «عينالورده» در يك نبرد خونين و وحشتناك شركت جستند. نتايج اين درگيرى، اركان حكومت اموى را به شدت تكان داد (ر. ك. مع الركب الحسينى من المدينه الى المدينه، جزء اول، ص ١٧٩ و تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٤٠٨).
در اين نبرد خونين كه دربرابر سپاه صدهزار نفرى امويان هشت روز به طول انجاميد همه توابين كشته شدند. مامقانى نقل مىكند كه سليمان در شب هشتم، خديجه كبرى، فاطمه زهرا عليها السلام و حسن و حسين را در خواب ديد و خديجه به او گفت: «اى سليمان خداوند كوشش تو و يارانت را ارج مىنهد و شما در روز قيامت با ما همراه هستيد»؛ و به او گفتند: مژده باد شما را كه هنگام زوال فردا نزد ما خواهيد بود. سپس خديجه جام آبى به او داد و گفت: اين را بر تن خويش بپاش. سليمان بيدار شد و ديد كه جام آب كنار سرش گذاشته است. آن آب را بر تن خويش پاشيد و آن ظرف را كنار خويش گذاشت. زخمهايش به واسطه آن آب بهبود يافت، سپس سرگرم پوشيدن لباس خويش گشت. در همين حال كاسه ناپديد شد و او با صداى بلند تكبير سر داد. يارانش از صداى تكبير او بيدار شدند و سبب را از او پرسيدند. او سبب را بازگفت. بامدادان همان روز وقتى با سپاه ابنزياد روبهرو شدند، آنقدر جنگيدند كه تا آخرين نفر كشته شدند ... (ر. ك. تنقيحالمقال، ج ٢، ص ٦٣).
مامقانى در پايان كلام خويش مىگويد: «خلاصه آنچه تا اينجا نوشتيم اينكه سليمان بن صرد شيعه و دوستدار خالص اهل بيت بود. من او را ثقه مىشمارم و روايات او پذيرفته است. از خداوند مىخواهم كه به حق مقام حسين عليه السلام مرا با او محشور گرداند.» (تنقيح المقال، ج ٢، ص ٦٣).
در اينجا سخن را با نقل روايت زير به پايان مىبريم:
«سليمان بن صرد پس از (متاركه جنگ صفين)، در حالى كه بر چهرهاش جاى زخم شمشير بود، نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد. چون على عليه السلام به او نگريست فرمود: «فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا»، تو از منتظران شهادت و از كسانى هستى كه تغيير نكردند. گفت: يا اميرالمؤمنين، اگر يارانى مىيافتى هرگز اين نامه را نمىنوشتى! به خدا سوگند تو كوشيدى تا مردم به وضع نخست خود باز گردند ولى جز شمارى اندك آدم نيك نيافتى!» (وقعة صفين، ص ٥١٩).