با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٠ - عبدالله بن زبير و نصايح متناقض!
در تاريخ آمده است: «اين موضوع براى پسر زبير بسيار گران مىآمد، چرا كه اميدوار بود مردم مكه با او بيعت كنند. هنگامى كه [امام] حسين عليه السلام به مكه رفت بسيار ناراحت شد. ولى سخن دلش را براى آن حضرت آشكار نمىكرد و بهجاى آن، به نزد آن حضرت مىرفت و در نماز وى شركت مىجست. درحضور آن حضرت مىنشست و به سخنانش گوش فرا مىداد. او به خوبى مىدانست كه با وجود حسين بن على در مكه، هيچ يك از مردم شهر با او بيعت نخواهد كرد؛ زيرا حسين نزد آنها منزلتى بزرگتر از ابن زبير داشت.» [١]
«اما ابن زبير پيوسته ملازم مصلاى خويش در نزديك كعبه بود و در طول اين مدت همراه ديگر مردم نزد حسين مىرفت. با وجود امام حسين عليه السلام توان عملى ساختن هيچ يك از اهداف خويش را نداشت. زيرا مىدانست كه مردم، امام را بزرگ مىشمارند و بر وى مقدم مىدارند ... بلكه مردم به حسين تمايل (قلبى) داشتند؛ زيرا او، آقايى بزرگ و فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ و آن روز هيچ كس در روى زمين به پاى حسين نمىرسيد و با او برابرى نمىكرد ...» [٢]
بنابر اين همه همت و نهايتِ آرزوى پسر زبير اين بود كه امام حسين از مكه بيرون رود تا صحنه براى او خالى شود. ابن زبير مىپنداشت كه نيّت و اراده او بر امام و ديگر بزرگان و سرشناسان امت پوشيده است. ولى كار او آشكارتر از آن بود كه براى مثال بر هوشمندانى چون ابنعباس پوشيده بماند، تا چه رسد به امام عليه السلام!
طبرى نقل مىكند كه- پس از رفتن ابنعباس از نزد امام عليه السلام- ابن زبير نزد امام حسين عليه السلام آمد و ساعتى با وى گفت و گو كرد. سپس گفت: نمىدانم چرا مردم ما را رها كردهاند و از ما دست برداشتهاند؛ و حال آنكه فرزندان مهاجران و اولىالامر، ما هستيم و نه آنها! به من بگو كه مىخواهى چه كنى؟
امام حسين عليه السلام فرمود: به خدا سوگند من با خود عهد كردهام كه به كوفه بروم. شيعيان من و اشراف و بزرگان شهر به من نامه نوشتهاند؛ و من از خداوند طلب خير مىكنم
[١] الفتوح، ج ٥، ص ٢٦؛ اعلام الورى، ص ٢٢٣؛ و ر. ك. البدايه والنهايه، ج ٨، ص ١٥٣؛ و نيز روضة الواعظين، ص ١٧٢.
[٢] البدايه والنهايه، ج ٨، ص ١٥٣ و ر. ك. تاريخ الاسلام، ص ٦٨