با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٦ - چرا ابنعباس همراه امام عليه السلام نرفت؟
ابنعباس آنچه را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و از اميرالمؤمنين عليه السلام، درباره شهادت حسين عليه السلام شنيده بود حفظ داشت و مىگفت: هنگام رفتن به صفين در ركاب على عليه السلام بودم، چون به نينوا، بر ساحل فرات، رسيديم با صداى بلند فرمود: اى پسرعباس، آيا اينجا را مىشناسى؟ گفتم: يا اميرالمؤمنين، نه! فرمود: اگر تو هم مانند من اينجا را مىشناختى از آن نمىگذشتى مگر آنكه چون من مىگريستى!
گويد: سپس آنقدر گريستكه محاسنش خيس شد و اشك بر سينهاش جارى گشت.
ما نيز با او گريستيم؛ و فرمود: آه، آه، مرا با خاندان ابوسفيان چه كار؟ مرا با خاندان حرب و حزب شيطان و دوستان كفر چه كار؟ يا اباعبدالله شكيبا باش، آنچه از آنان به تو مىرسد، به پدرت نيز رسيده است.» [١]
ابن عباس مىگفت: «ما شك نداشتيم كه از ميان شمار فراوان اهل بيت، حسين بن على عليه السلام در كربلا كشته مىشود!» [٢]
بنابراين اين سؤال مطرح است كه چرا ابن عباس از پيوستن به كاروان حسينى و يارى دادن سرور مظلومان و رسيدن به فيض شهادت خوددارى ورزيد؟
آيا دل بسته زمين شد و پس از عمرى جهاد در راه خدا و يارى حق دنيا را بر آخرت برگزيد!؟
كسى كه با سيره ابن عباس آشنا باشد، حتى فكر چنين پرسشى را هم به خود راه نمىدهد! مگر ابن عباس همان كسى نيست كه در گفت و گوى نخست خود با امام حسين عليه السلام در مكه در شعبان سال شصت هجرى عرضه داشت: «فدايت شوم اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله گويى مرا به خود مىخوانى و از من اميد يارى دارى! به خداى يگانه سوگند، چنانچه با اين شمشير در حضور شما زده شوم تا آنچه را دارم از دست بدهم هنوز يك صدم حق شما را ادا نكردهام. اينك من در حضور شمايم. هر امرى داريد بفرماييد!»
بنابر اين، آيا گذشت عمر او را از يارى حسين عليه السلام ناتوان ساخته بود؟
[١] امالى صدوق، ص ٤٧٨، مجلس ٨٧، حديث شماره ٥.
[٢] مستدرك الحاكم، ج ٣، ص ١٧٩.