با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١١ - چرا ابنعباس همراه امام عليه السلام نرفت؟
همچنين روشن است، اعتقاد به اينكه گفت و گو پس از خروج امام از مكه انجام شد، از اصل ادعا نادرتر است. زيرا مشهور و ثابت اين است كه ابنعباس، پس از خروج امام عليه السلام از مكه مكرمه با وى ديدار نكرده است.
خلاصه مطلب اينكه اين ادعاى نادر هيچ دليل معتبر و قابل اطمينانى ندارد، بلكه اصلًا دليلى ندارد. آنچه از متون معتبر استفاده مىشود اين است كه ابنعباس قيام امام عليه السلام را تأييد مىكرد ولى با رفتن وى به عراق، پيش از آنكه مردمش اقدام عملى كرده باشند مخالف بود. آرى، سيد بن طاووس در يك گفتار مبهم مىنويسد: عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير آمدند و به امام پيشنهاد كردند كه از رفتن خوددارى ورزد.
حضرت فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمانى داده است و من در پى انجام آن هستم.
سپس ابنعباس بيرون رفت و مىگفت: واحسينا! [١]
عبارت مبهم «به امام پيشنهاد كرد كه از رفتن خوددارى ورزد» دليل بر پيشنهاد ترك قيام امام عليه السلام نيست؛ بلكه به دلايل و قراين مفصل ديگرى كه امام عليه السلام طى آنها به ابن عباس فرمود به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله رهسپار عراق است، تنها بر ترك ورود به عراق دلالت دارد.
چرا ابنعباس همراه امام عليه السلام نرفت؟
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم- رضى الله عنهم اجمعين- به امامت امامان دوازدهگانه اهل بيت، پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان داشت، [٢] به حقشان آگاه بود و
[١] اللهوف، ص ١٠١.
[٢] بهترين دليل بر اين حقيقت، متن گفتارى است كه ميان معاويه، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباسدر حضور امام حسن عليه السلام انجام شد. (ر. ك. كتاب سليم بن قيس، ص ٢٣١- ٢٣٨، دارالفنون، لبنان). همچنين روايتهايى كه ابن خزّار قمى در كفايت الاثر درباره امامان دوازدهگانه و نامهايشان نقل كرده است (ر. ك. كفاية الاثر، ص ١٠- ٢٢، انتشارات بيدار).
براى نمونه روايتى را به نقل از عطا در اينجا مىآوريم: ما سى تن از بزرگان طايف در بيمارى دم مرگ عبدالله بن عباس بر او وارد شديم. او ناتوان شده بود، سلام كرديم و نشستيم. ابنعباس از من پرسيد: عطا، اينها چه كارهاند؟ گفتم: آقا اينها بزرگان شهرند و عبدالله بن سلمة بن حضرمى طائفى، عمارة بن ابى الاجلح و ثابت بن مالك در ميان آنهايند. من يك يك از آنها نام بردم و آنان نزد او رفتند و گفتند: اى پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله تو پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديده و سخن او را شنيدهاى، ايشان درباره اختلاف اين امت چه گفتند، گروهى على را بر ديگران مقدم دانستهاند و گروهى ديگر او را پس از سه تن قرار دادهاند.
ابن عباس نفسى كشيد و گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «على با حق است و حق با على است، او امام و جانشين پس از من است. هر كس به او تمسك جويد رستگار مىشود و نجات مىيابد و هر كس سر از فرمانش بپيچد گمراه مىشود. آرى، او مرا كفن مىكند و غسل مىدهد و قرضم را ادا مىكند. او پدر دو سبط من، حسن و حسين است؛ و امامان دوازدهگانه از نسل حسين هستند و مهدى اين امت از ماست.»
عبدالله بن سلمة بن حضرمى گفت: اى پسرعموى رسول خدا، چرا پيشتر اينها را به ما نگفتيد؟ گفت: به خدا سوگند، من آنچه را شنيده بودم باز گفتم و شما را نصيحت كردم، ليكن شما نصيحتكنندگان را دوست نداريد! آنگاه گفت: اى بندگان خدا تقواى الهى پيشه كنيد همانند تقواى كسى كه از اين موضوع عبرت مىگيرد ... پيش از رسيدن مرگ براى آخرت كارى بكنيد و به ريسمان محكم عترت پيامبرتان چنگ زنيد كه من از او شنيدم كه مىفرمايد: «هر كس پس از من به خاندانم تمسك جويد از رستگاران است.»
آنگاه به شدت گريست و حاضران گفتند: آيا با اين جايگاهى كه نسبت به رسول خدا (ص) دارى، مىگريى؟ رو به من كرد و گفت: اى عطا، من براى دو چيز مىگريم ترس از روز قيامت و جدايى دوستان!
سپس مردم پراكنده شدند و ابن عباس به من گفت: اى عطا، دستم را بگير و مرا به صحن خانه ببر؛ آنگاه دستها را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا من به وسيله محمد و آل محمد به تو تقرّب مىجويم، پروردگارا من به وسيله ولايت آقا على بن ابى طالب به تو تقرب مىجويم؛ و اين عبارت را آن قدر تكرار كرد تا بر زمين افتاد. ما ساعتى درنگ كرديم و سپس او را بلند كرديم و ديديم كه چشم از جهان فروبسته است. (ر. ك. كفاية الاثر، ص ٢٠- ٢٢، و نيز اختيار معرفة الرجال، ص ٥٦، شماره ١٠٦).