با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٨ - زندانى شدن هانى بن عروه
درازا كشيد و هانى بر انكار خويش پاى مىفشرد، ابن زياد، معقل جاسوس را فراخواند.
وى آمد و در برابرش ايستاد. ابن زياد گفت: آيا او را مىشناسى؟ گفت: آرى.
هانى فهميد كه معقل جاسوس عبيدالله بوده و همه اخبار را به او گزارش داده است.
او لحظهاى در خود فرو رفت؛ و چون به خود آمد گفت: حرفم را بشنو و سخنم را راست بشمار زيرا به خدا سوگند به تو دروغ نمىگويم. به خداى يگانه سوگند كه من او را به خانهام دعوت نكردهام و از كارش اطلاع نداشتم تا اين كه نزد من آمد و از من خواست كه به خانهام بيايد و من از راندنش شرم كردم و در محذور اخلاقى قرار گرفتم. سپس او را به خانه بردم و از او پذيرايى كردم و دنباله كارش همان است كه به تو گزارش داده شده است. حال اگر مىخواهى به تو قول استوار و اطمينان خاطر مىدهم كه هيچ زيانى به تو نرسانم. من مىآيم و دست در دست تو مىنهم و اگر بخواهى كسى را به گروگان نزد تو مىگذارم كه باز گردم؛ من نزد او مىروم و به او فرمان مىدهم كه از خانهام بيرون شود و هر كجاى زمين كه بخواهد برود و از همسايگى و پناهندگى من خارج شود.
ابن زياد گفت: به خدا سوگند، از من جدا نخواهى شد، مگر آن كه او را بياورى و تحويل من بدهى. گفت: به خدا سوگند كه نخواهم آورد، آيا ميهمانم را بياورم كه تو او را بكشى؟
گفت: به خدا سوگند كه بايد او را بياورى. هانى گفت: به خدا سوگند، نخواهم آورد.
چون دوباره گفت و گوى ميان آن دو به درازا كشيد. مسلم بن عمرو باهلى- كه شامى و بصرىاى جز او در كوفه حضور نداشت- برخاست و گفت: خداوند كار امير را راست گرداند، مرا با او تنها بگذار تا با وى سخن بگويم. سپس برخاست و دور از ابن زياد با او خلوت كرد، به طورى كه وى آن دو را مىديد و چون صدايشان را بلند مىكردند، گفتههايشان را مىشنيد.
مسلم بن عمرو به او گفت: اى هانى، تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و براى قبيلهات گرفتارى درست مكن. به خدا سوگند، حيفم مىآيد كه تو كشته شوى. اين مرد [مسلم بن عقيل] عموزاده اينان- بنى اميه و يزيد- است. نه او را مىكشند و نه به او زيانى مىرسانند. او را به آنها تسليم كن؛ كه اين كار دون شأن و موجب كاستى تو نخواهد بود، چرا كه او را به حاكم مىسپارى!