با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٣ - حركت حكومت محلى اموى در كوفه
مىخواند. موضوع در كوفه پيچيد تا به گوش فرماندار شهر، نعمان بن بشير رسيد؛ و او گفت: «من با كسى كه با من سرجنگ ندارد نمىجنگم و تا كسى به من حمله نكند به او حمله نمىكنم. من شما را ناسزا نمىگويم، تحريكتان نمىكنم و به سعايت و گمان و تهمت اعتبار نمىنهم، ولى اگر باطنتان را آشكار كنيد و بيعت بشكنيد، تا هنگامى كه قبضه شمشير در كفم باشد، با آن به شما ضربت مىزنم، هر چند كه ميان شما تنها و بى ياور باشم.» وى مردى عافيتطلب بود و سلامت را غنيمت مىشمرد.
سپس مسلم بن سعيد حضرمى و عمارة بن عقبه- جاسوسان يزيد بن معاويه- به وى گزارش دادند كه مسلم بن عقيل به كوفه آمده و به نفع حسين بن على دعوت مىكند؛ و مردم را نسبت به تو بددل كرده است چنانچه به سلطنت خود نيازى دارى، كسى را بفرست تا فرمانت را درباره او به اجرا درآورد و نسبت به دشمنان تو مانند خودت عمل كند؛ زيرا كه نعمانبن بشير مردى است ضعيف و يا آنكه خودش را ضعيف وانمود مىكند. والسلام.» [١]
بلاذرى در روايت خويش گفته است: بزرگان كوفه مانند عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى، محمد بن اشعث كندى [٢] و ديگران به يزيد نوشتند كه حسين بن على مسلم را
[١] الأخبار الطوال، ص ٢٣١.
[٢] محمد بن اشعث كندى: وى پسر اشعث بن قيس است كه يك بار در كفر و يك بار در اسلام (منافقانه) بهاسارت رفت. روزى اشعث سخن امير المؤمنين على عليه السلام را مورد اعتراض قرار داد. امام عليه السلام چشم به او دوخت و فرمود: «تو از كجا مىدانى كه چه چيزى به سود و چه چيزى به زيان من است؟ خداوند و ديگر لعنتكنندگان، تو را لعنت كنند. جولاى جولازاده! منافق پسر كافر! به خدا سوگند كه يك بار كفر تو را به اسارت گرفت و بار ديگر اسلام و در هيچ كدام از اين دو بار، مال و حسب و نسب به تو سودى نبخشيد. مردى كه شمشير را به سوى مردمش رهنمون شود و آنان را به كام مرگ فرستد، شايسته است كه نزديكان با او دشمنى بورزند و دورتران به او اعتماد نكنند!» (نهج البلاغه، ضبط صبحى صالح، ص ٦١- ٦٢، شماره ١٩). اين اشعث لعين در توطئههايى چند جانبه براى كشتن اميرالمؤمنين، على عليه السلام، شركت جست.
محمد بن اشعث، برادر جَعْده، دختر اشعث، است كه به امام حسن عليه السلام زهر خورانيد؛ و او و برادرش، قيس، از كسانى هستند كه در قتل امام حسين عليه السلام سمت فرماندهى داشتند؛ و محمد در قتل مسلم بن عقيل در كوفه نقش رهبرى كننده داشت.
نقل شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «خداوند اقوامى را لعنت كرد و اين لعنت در ميان آيندگانشان جريان يافت. از جمله آنها اشعث است ...» (تنقيح المقال، ج ٢، ص ٨٣).
محمد بن اشعث، مردى بود ضعيف النفس كه با كمال بىادبى براى حاكم چاپلوسى مىكرد و خود را در معرض اهانت قرار مىداد و هيچ باكى ازاين كار نداشت. «احنف بن قيس و محمدبن اشعث بر در خانه معاويه ايستاده بودند. نخست به احنف و سپس به ابن اشعث اجازه ورود داده شد؛ ولى او سريعتر حركت كرد و پيش از احنف وارد شد. معاويه هنگام ديدن احنف غمگين و دلتنگ شد و خطاب به او گفت: به خدا سوگند، به او پيش از تو اجازه ورود ندادم كه تو پيش از او داخل شوى؛ و ما بر آدابتان نيز همانند كارهايتان ولايت داريم؛ و هيچكس بر سرعت گامهايش نمىافزايد مگر بهسبب احساس يك كاستى درونى (عقدالفريد، ج ١، ص ٦٥).
عبيدالله زياد در ستايش محمد بن اشعث گفته است: «مرحبا به كسى كه نه خيانت مىورزد و نه متّهم است!» (بحار، ج ٤٤، ص ٣٥٢).
و چرا او را نستايد! حال آن كه پسر اشعث در بيشتر جنايتهاى ابن زياد، مانند رويارويى با مسلم بن عقيل و امام حسين عليه السلام و با عبدالله بن عفيف و ازْديانى كه از وى به دفاع برخاستند؛ و در نيرنگ باختن با هانى بن عروه و بردن او نزد ابن زياد و در بالا بردن پرچم دروغين امان ابن زياد، پس از قيام مسلم، براى كسانى كه در كوفه نزدش بروند و پيش از آن در ماجراى دستگيرى حجر بن عدى (در دوران معاويه) و موضعگيرىهاى ناپسند ديگر از اين قبيل، بازوى راست او بود.
درباره مرگ اين دشمن خدا- كه در كربلا فرمانده هزار تن از سوارگان ابن سعد بود- گفته شده است كه در عاشورا خطاب به امام حسين عليه السلام گفت: اى حسين، اى پسر فاطمه، تو كدام احترام را از رسول خدا دارى كه ديگران ندارند؟! در اين هنگام حضرت عليه السلام آيه شريفه «انَّ اللَّهَ اصطفى آدم ونوحاً وآلَ ابْراهيمَ وآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمين» را تلاوت كرد و سپس فرمود: به خدا سوگند كه محمد از خاندان ابراهيم است و خاندان هدايتگر، از آل محمد هستند. آنگاه پرسيد: اين مرد كيست؟ گفتند: محمد بن اشعث بن قيس كندى. امام عليه السلام سر را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: بارخدايا، محمد بن اشعث را امروز چنان خوار كن كه از اين پس هرگز روى عزت نبيند. ناگاه ابن اشعث با احساس ناراحتى از لشكر بيرون رفت تا قضاى حاجت كند. خداوند عقربى را گمارد كه او را نيش بزند؛ و او با عورت باز مرد! (بحار، ج ٤٤، ص ٣١٧).
گفتهاند كه ابن اشعث آمد و گفت: حسين كجاست؟ فرمود: اينجا هستم. گفت: مژده باد تو را كه هم اينك به آتش درخواهى شد. فرمود: من از پروردگار مهربان و شفيعى اطاعت شده مژده دارم. تو كيستى؟ گفت: من محمد بن اشعث هستم. فرمود: بارپروردگارا، اگر بندهات دروغگوست، او را به آتش درافكن؛ و همين امروز او را مايه عبرت يارانش گردان! چيزى نگذشت كه به محض كشيدن عنان اسب، حيوان او را به زير افكند و پايش در ركاب گير كرد؛ و اسب آن قدر او را بر زمين كوفت كه قطعه قطعه شد و آلتش بر روى زمين افتاد ... (بحار، ج ٤٥، ص ٣١).
ولى بيشتر مورخان بر اين باورند كه محمد بن اشعث تا پس از قيام مختار زنده بود و از پيش وى گريخت و به مصعب بن زبير پيوست و در رويارويى ميان سپاه مصعب و سپاه مختار به قتل رسيد. (ر. ك. الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٣؛ تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٤٩٦؛ الاخبار الطوال، ص ٣٠٦؛ المعارف، ص ٤٠١).
چنين به نظر مىرسد كه شوشترى، صاحب قاموس الرجال، باور ندارد كه محمد بن اشعث در كربلا، در جنگ با امام حسين عليه السلام شركت داشته است. او مىگويد: «در خبر آمده است كه محمد بن اشعث در خون حسين شركت جست؛ ولى اين خبر اعم از شركت وى در جنگ با آن حضرت است، مورخان گفتهاند كه برادرش، قيس بن اشعث، در جنگ با امام عليه السلام شركت داشت؛ ولى برادرش محمد به مسلم امان داد؛ كه ابن زياد آن را تصويب نكرد و او نيز تسليم فرمان وى شد. نيز گفتهاند كه برادرش، قيس بن سعد، روز عاشورا به امام حسين عليه السلام گفت: آيا به فرمان عموزادگانت درنمىآيى؟ اينان جز آنچه دوست مىدارى بر تو نمىپسندند و از آنها بدى نخواهى ديد. حسين عليه السلام فرمود: تو برادر برادرت هستى، آيا مىخواهى كه بنىهاشم بيش از خون مسلم را از تو بخواهند ...» (قاموس الرجال، ج ٩، ص ١٢٣).
علاوه بر آن كه دلايل صاحب قاموس در اين مسأله، نظريه او را اثبات نمىكند، ديدگاه وى با ظواهر و بلكه با صريح روايات مخالف است.