با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١١ - حركت حكومت محلى اموى در كوفه
و عمر بن سعد بن ابى وقاص [١] نيز نامههايى به همين مضمون ارسال داشتند.» [٢]
[١] عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى مدنى، در سال ٢٣ هجرى، روز مرگ عمر بن خطاب، به دنيا آمد و در حادثه كربلاى سال ٦١ هجرى، ٣٨ ساله بود. او پدرش را به طمع انداخت تا در جريان حكميت شركت كند و گفت: «اى پدر تو نيز با آنان شركت كن، زيرا صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و يكى از اعضاى شورا هستى. شركت كن چرا كه از همه مردم به خلافت سزاوارترى!» او از كسانى است كه عليه حجر بن عدى شهادت دادند. وى وصيّتى را كه مسلم به طور پنهانى با او كرد، براى ابن زياد فاش ساخت ولى ابن زياد او را توبيخ كرد و گفت: «امانتدار به تو خيانت نمىكند ولى گاهى خائن امانتدارى به خرج مىدهد.» ابن اشعث خواسته بود كه پس از قتل ابن زياد به وى امارت كوفه دهد، اما بنى همدان با شمشيرهاى كشيده، در حالى كه زنانشان براى حسين عليه السلام مىگريستند، سررسيدند. مختار ابا عمره را فرستاد كه عمر بن سعد را كشت و سرش را آورد؛ و پس از او پسرش، حفص بن عمر را نيز به قتل رساند. سپس مختار گفت: به خدا سوگند، اگر سه چهارم قريش را هم بكشم به پاى انگشتى از انگشتان حسين عليه السلام نمىرسد. آنگاه سر آن دو را نزد محمد بن حنفيه در مدينه فرستاد. (ر. ك. وقعة الطف، ص ١٠٢؛ تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٤٦٥).
عبدالله بن شريك عامرى مىگويد: هنگامى كه عمر سعد از درب مسجد وارد شد، ياران على عليه السلام گفتند: اين قاتل حسين بن على عليه السلام است.- و اين واقعه اندكى پيش از كشته شدن آن حضرت بود-. سالم بن ابى حفصه [روايت را چنين ادامه مىدهد و] مىگويد: عمر سعد به حسين عليه السلام گفت: اى اباعبدالله، برخى مردمان نابخرد نزد ما هستند كه مىپندارند من شما را مىكشم! حسين عليه السلام گفت: آنها نابخرد نيستند، بلكه بردبارند. ولى چشم من به اين روشن است كه، پس از من، جز اندكى از گندم عراق نخواهى خورد. (ارشاد، ص ٢٥١؛ تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٤).
اعمش نقل مىكند كه حسين بن على فرمود: به خدا سوگند، سركشان بنىاميه بر كشتن من گرد مىآيند و عمر بن سعد در پيشاپيش آنهاست. اين سخن در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله بود و من گفتم: آيا رسول خدا اين را به تو خبر داده است؟ فرمود: نه. من نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و موضوع را به حضرت خبر دادم. «سپس فرمود: دانش من دانش او و دانش او دانش من است؛ و ما همه شدنىها را پيش از موجود شدنشان مىدانيم». (دلائل الامامه، ص ٧٥).
اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن يك سخنرانى فرمود: پيش از آن كه مرا نيابيد از من بپرسيد. به خدا سوگند هر چه از گذشته و آينده از من بپرسيد به شما خبر مىدهم. در اين هنگام سعد برخاست و گفت: اى اميرالمؤمنين، بگو در سر و ريش من چند تار مو هست؟ فرمود: به خدا سوگند، از من چيزى را پرسيدى كه دوستم، رسول خدا (ص)، خبرش را به من داده بود كه تو از من خواهى پرسيد. در سر و ريش تو مويى نيست، مگر آن كه در بن آن شيطانى نشسته است و در خانه ات بزغالهاى دارى كه فرزندم حسين، را مىكشد. (بحار، ج ٤٤، ص ٢٥٦ شماره ٥ به نقل از امالى صدوق).
محمد بن سيرين گويد: على عليه السلام به عمر سعد گفت: چه حالى خواهى داشت، آنگاه كه در شرايط انتخاب بهشت و دوزخ قرار بگيرى؛ و آتش را اختيار كنى! (تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٤).
نهادِ عمر سعد بر ستم، سنگدلى و بيدادگرى سرشته شده بود. ابى منذر كوفى گويد: عمر بن سعد بن ابى وقاص جعبهاى داشت كه در آن پنجاه نوع شلاق را نگهدارى مىكرد و بر روى شلاقها نوشته بود ده، بيست، سى و به همين ترتيب تا پانصد. سعد وقاص ناپسرى جوانى داشت مثل پسرش. عمر روزى به او فرمانى داد و او سر برتافت، و او دست به جعبه برد و دستش به شلاق صد خورد و صد تازيانه به غلام زد. غلام در حالى كه خون از ساق پايش جارى بود، نزد سعد رفت. پرسيد تو را چه شده است؟ و او موضوع را گزارش داد. سعد گفت: پروردگارا عمر را بكش و خونش را بر ساقهايش جارى ساز! گويد: ناپسرى مرد؛ و مختار عمر سعد را كشت. (تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٤)
فلاس گويد: شنيدم از يحيى بن سعيد قطان، و حديث كردند ما را شعبه و سفيان از ابى اسحاق از عيزار بن حريث، از عمر سعد. در اين هنگام مردى در برابر قطان برخاست و گفت: آيا از خداوند نمىترسى كه از عمر بن سعد روايت مىكنى؟ قطان گريست و گفت: از اين پس هرگز از او حديث نخواهم كرد! (تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٤).
آنچه جاى تأسف دارد ايناستكه برخىاز علماى رجال كوردل و متعصب اهلتسنن، براى عمربن سعد، قاتل حسين عليه السلام، نيز همچون يك مؤمن پارساى اهل بهشت زندگينامه مىنويسند! ذهبى مىگويد: ابن سعد، فرمانده سپاهى بود كه حسين را كشتند؛ و سپس خودش به دست مختار كشته شد. او شجاع و پيشگام بود. نسائى دربارهاش روايت كرده است كه او و دو پسرش مظلومانه كشته شدند! (سير اعلام النبلاء، ج ٤، ص ٣٥٠).
ابن عبدون عجلى مىگويد: «عمر بن سعد از پدرش نقل روايت مىكرد و مردم از او روايت مىكردند. او حسين را كشت و از تابعان ثقه بود!» (تهذيب الكمال، ج ١٤، ص ٧٣، شماره ٤٨٢٨). ببينيد كه اين نابخرد كوردل چگونه كشنده سرور جوانان بهشت را موثق مىشمارد!
احمد بن زهير گويد: از ابن معين پرسيدم: آيا عمر بن سعد ثقه است؟
گفت: مگر قاتل حسين ثقه مىشود؟ (ميزان الاعتدال، ج ٣، ص ١٩٨؛ القاموس، ج ٨، ص ٢٠٠).
[٢] تاريخ طبرى، ج ٣، ٤٦٥؛ ر. ك. ارشاد، ص ٢٠٥.