تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٧١
خطاب گفت: اينان نه جهودند و نه ترسا، و كتابى ندارند، و آنان مجوس بودند، پس على بن ابى طالب گفت: «آنان كتاب داشتند و به آسمان بالا رفت، و سبب آن اين بود كه پادشاهى از ايشان مست شد و به همخوابگى با دختر خود پرداخت- يا با خواهرش- و چون به هوش آمد به او گفت: چگونه بايد از اين گرفتارى خود را نجات بخشيم؟ و آن زن گفت: اهل كشور خود را فراخوان و به آنان بگو كه تو نكاح با دختران را روا مىدارى و آنان نيز بايد آن را حلال شمارند، و چون آنان را جمع كرد و با ايشان سخن گفت از پيروى او سرباز زدند، پس اخدودهايى فراهم آورد و گفت هر كس كه فرمان او را نپذيرد كيفر او آتش است و هر كه آن را بپذيرد مىتواند به خانه خود باز گردد». [٥] از امام باقر- عليه السلام- روايت شده است كه گفت: «على- عليه السلام- كسى را نزد اسقف نجران فرستاد تا خبرى از اصحاب اخدود از او به دست آورد و او چيزهايى گفت. پس او- عليه السلام- چنين گفت كه: نه چنان است كه مىگويى، و من خبر آنان را به تو باز خواهم گفت: خدا مردى حبشى را به رسالت حبشيان مبعوث كرد، و چون او را تكذيب كردند، ياران وى به جنگ با حبشيان پرداختند، پس آن پيغمبر و يارانش اسير شدند، و سپس پلى بنا كردند و آن را از آتش آكنده ساختند و مردم را گرد آوردند و گفتند: هر كه بر دين ما و فرمانبر ما است، به كنارى رود، و كسانى كه بر دين ايناناند مىبايستى خود را در آتش افكنند، پس اصحاب آن پيغمبر خود را در آتش مىافكندند، و در اين ميان زنى با كودك يك ماهه پيش رفت و ناگهان بر كودك خود بيمناك شد و توقفى كرد، و آن كودك يك ماهه بانگ برداشت كه: باك مدار و مرا و خودت را به آتش بيفكن، و به خداى سوگند كه اين كار در راه خدا اندك است، پس خود را همراه با كودكش كه از سخنگويان در گاهواره بود به آتش افكند». [٦]
[٥] - همان كتاب، ص ٥٤٧.
[٦] - همان جا.