تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٦٩
او را كتك مىزد، و كسان وى نيز براى دير كردن وى را تنبيه مىكردند؛ غلام به راهب شكايت كرد و راهب به او گفت: اى پسركم! چون بازگشتن تو به نزد جادوگر بيش از اندازه تأخير پيدا كند، به او بگو: كسانم مرا زندانى كرده بودند، و چون كسانت سبب دير كردن تو را جويا شوند، به ايشان بگو: جادوگر مرا به زندان انداخته بود؛ در اين بين، روزى مردم با جانور بزرگى رو به رو شدند و آن غلام با خود گفت: امروز خواهم دانست كه كار جادوگر بالاتر است يا كار راهب، پس سنگى را برگرفت و گفت: خدايا! اگر كار راهب را بيشتر دوست مىدارى، اين جانور را با اين سنگ كه به او پرتاب مىكنم بكش، پس چنين كرد و جانور كشته شد و مردمان اين حادثه را مشاهده كردند؛ و چون راهب را از اين حادثه آگاه كرد، راهب به او گفت: اى پسركم! تو گرفتارى پيدا خواهى كرد، و چون چنين شود/ ٤٧٣ از من نامى به ميان نياور؛ گفت: و او به مداواى مردم پرداخت و كسانى را كه مبتلاى به بيمارى پيسى (برص) و كورى بودند درمان مىكرد، و در اين ضمن يكى از نديمان پادشاه كور شد و به نزد او آمد و مال فراوانى به وى داد و از او خواست كه درمانش كند، و غلام به او گفت كه: من هيچ كس را شفا نمىدهم بلكه خدا است كه شفا مىدهد، و بنا بر اين اگر به خدا ايمان آورى، نزد خدا دعا مىكنم كه تو را شفا دهد، و آن مرد ايمان آورد و غلام دعا كرد و او شفا يافت. آن گاه چون نديم پادشاه نزد وى آمد، از او پرسيد كه چه كس تو را شفا داد، و او گفت: پروردگارم، و پادشاه گفت: من؟ گفت: نه، پروردگار من و تو خدا است؛ پادشاه به او گفت: آيا تو را پروردگارى جز من است؟ گفت: آرى، پروردگار من و تو خدا است، پس پادشاه بر او سخت گرفت تا نشانى غلام را به او داد، و پادشاه فرستاد تا او را به نزد وى آوردند و به او گفت: به من خبر رسيده است كه تو مبتلايان به پيسى و كورى را درمان مىكنى، و او در پاسخ گفت: من هيچ كس را شفا نمىدهم بلكه شفا دهنده خدا است، و پادشاه به او گفت: آيا پروردگارى جز من دارى؟ و او گفت: آرى، پروردگار من و تو اللَّه است، و چون چنين شد پادشاه بر غلام سخت گرفت تا نشانى راهب را به او داد، و آن گاه فرمان داد كه راهب را با اره به دو پاره