تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٤٧٠
تقسيم كردند، و سپس روى به غلام كرد و گفت: از دين خود باز گرد، و چون غلام چنين نكرد فرمان داد تا چند تن او را به فلان كوه بلند بالا برند و اگر از دين خود بازنگشت او را از بالاى آن پرت كنند. چون به بالاى كوه رسيدند، غلام گفت
خدايا به هر گونه كه مصلحت مىدانى مرا از شرّ ايشان نگاه دار، و چون چنين شد، كوه به لرزه افتاد و همه بر آن غلتيدند و فرو افتادند و هلاك شدند. غلام نزد پادشاه بازگشت و در پاسخ او كه بر سر وى چه آمد، گفت: خدا مرا از شر ايشان خلاص كرد. پادشاه غلام را با گروهى ديگر روانه كرد كه او را به دريا برند و اگر بازنگشت او را در آن غرق كنند؛ چون غلام همراه با آن كسان در يك كشتى به وسط دريا رسيد و گفت: خدايا مرا از شرّ آن محفوظ بدار و چنان شد كه مأموران كشتى غرق شدند و غلام نجات يافت و به نزد پادشاه بازگشت و در پاسخ او كه همراهانت چه شدند گفت: خدا شرّ آنان را از من دور كرد، و سپس به پادشاه گفت: تو نمىتوانى مرا بكشى مگر اين كه به آنچه به تو مىگويم عمل كنى
مردمان را جمع كن و مرا بر شاخه درختى به دار آويز و سپس تيرى از تركش من بيرون آر و آن را بر كمان قرار ده و بگو: به نام پروردگار غلام و تير را رها كن تا مرا بكشى؛ پس چون مردمان گرد آمدند و غلام بر درخت آويخته شد و تير را از تركش بيرون آورد و بر كمان نهاد و رها كرد، آن تير بر شقيقه غلام نشست و او را كشت؛ و چون مردم چنين ديدند، گفتند كه ما به پروردگار غلام ايمان آورديم؛ به پادشاه گفته شد كه آنچه از آن بيمناك بودى بر تو رسيد و مردم چنين كردند، پس فرمان داد كه بر/ ٤٧٤ دهانه راهها چالههايى كندند و در آنها آتش افروختند و چنين دستور داد كه هر كه از دين خود بازگشت به حال خودش واگذاريد، و آنان را كه چنين نكنند در آتش افكنيد، و چنين شد، و چون زنى را همراه با پسرش براى افكندن به درون آتش آوردند، آن پسر به مادر خود گفت: مادرم! شكيبا باش كه تو بر حقى». [٤] سعيد بن جبير گفت: چون مردم اسفندهان شكست خوردند، عمر بن
[٤] - نور الثقلين، ج ٥، ص ٥٤٦.