دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨٢٩
| ابن منير جلد: ٤ شماره مقاله:١٨٢٩ |
اِبْنِ مُنير، ابوالحسيناحمدبنمنيرطرابلسى، ملقببه مهذبالدين و عينالزمان
(٤٧٣- ٥٤٨ق/١٠٨٠-١١٥٣م)، شاعر هجوسراي شيعى. وي در طرابلس شام به دنيا آمد.
پدرش كه به رفوگري اشتغال داشت (تدمري، ٣٤- ٣٥)، چندان به خاندان اهل
بيت(ع) عشق مىورزيد كه اشعار عونى شاعر شيعى را در ستايش خاندان پيامبر
(ص) در بازارهاي طرابلس به صدايى خوش مىخواند (نك: ابن عساكر، تاريخ مدينة
دمشق، ٢/٧٨٨، التاريخ الكبير، ٢/٩٧). احتمالاً ابن منير چندي شغل پدر را پيشة
خود ساخته بود، چه گاه وي را شاعرِ «رفّاء» (رفوگر) ناميدهاند (همانجاها؛
ذهبى، سير، ٢/٢٢٤، العبر، ٣/٥). با اين حال وي به تحصيل پرداخت و سپس
شاعري پيشه كرد. از استادان وي آگاهى نداريم، اما احتمالاً نزد استادان
دارالعلم طرابلس، از جمله ابوعبدالله طليطلى، دانش آموخت (تدمري، ١١-١٢).
گويند هم آنان بودند كه وي را به رفض و غلو در تشيع رهنمون شدند (ابن
فضلالله، ١٥/٥١٨ - ٥١٩)، اما بىشك جامعة شيعى مذهب طرابلس آن روزگار در
اين امر تأثير فراوان داشته است (نك: ناصرخسرو، ١٧؛ تدمري، ٢٥). وي لغت و
ادب را نيك فراگرفت، قرآن كريم و جمهرة ابن دريد را از بر كرد (ابن عساكر،
همانجاها؛ ابن عديم، ١٤٧) و چندان دانش آموخت تا به استادي رسيد و حلقة
درسى پيرامون او تشكيل گرديد (ابن مستوفى، ١/٢٩١).
با آنكه دو تن از نخستين كسانى كه به شرح زندگى وي پرداختهاند، خود با
وي ديدار كردهاند (سمعانى، ١/٣٠٠؛ ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ٢/٧٨٩،
التاريخ الكبير، ٢/٩٨)، باز آگاهيهاي ما دربارة نخستين دورة زندگى وي اندك
است. ظاهراً وي ٣٠ سال نخست زندگى خويش را در طرابلس گذراند و پس از سقوط
آن شهر به دست صليبيان (٥٠٣ق/١١٠٩م)، احتمالاً به همراه گروهى از مردم
شهر به دمشق رفت (همانجاها؛ عمادالدين، قسم شعراء الشام، ١/٧٧؛ تدمري، ١٤).
با ورود به دمشق، زندگى پركشاكش وي آغاز شد. او كه به سبب مذهب و نيز
زبان گزندهاش، مورد كينة رقيبان بود، اتابك طغتكين را مدح گفت تا شايد به
او نزديك گردد، اما بدخواهان از نادانى سلطان ترك زبان بهره جستند و همان
مديحه را وسيلة سعايت قرار دادند (ابن عديم، ١٤٩- ١٥٠). طغتكين بر وي خشم
گرفت و در صدد مجازاتش برآمد، اما يوسف بن فيروز كه حاجب حرم بود (ابن
عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ٢/٧٨٨-٧٨٩، التاريخ الكبير، ٢/٩٧)، وي را از مهلكه
رهانيد و همراه كاروان بريد به بغداد فرستاد (ابن عديم، ١٤٩). گويند دليل
خشم سلطان، تغزل ابن منير به يكى از نزديكان وي بوده است، اما احتمالاً،
بنا به گفتة ابن عديم (ص ١٤٩-١٥٠) اين هر دو عامل در اين امر تأثير داشته
است.
ابن منير در بغداد با بسياري از بزرگان علم و سياست، از جمله شريف موسوي،
نقيب علويان كه برخى وي را با شريف رضى و نيز شريف مرتضى اشتباه كردهاند
(ابن حجه، ٣٢٧؛ انطاكى، ١/٣٦٣؛ صنعانى، ١/٧٩؛ بحرانى، ١/٤٢٦)، فقيه
عبدالوهاب بن عبدالواحد، شيخ حنبليان و معروف به شرفالسلام (ابن رجب،
١/٢٣٧، ٢٣٩) و نيز ابن صدقه وزير المسترشد بالله دوستى و پيوند يافت و در
قصيدهاي ابن صدقه را ستود (تدمري، ٣٥، ١٣٤-١٣٦). دوستى وي با نقيب علويان
سپس موجب پديد آمدن ماجرايى گرديد كه تذكرهنويسان را به برداشتهاي
گوناگون كشانيد (نك: ادامة مقاله). پس از مرگ طغتكين (٥٢٢ق/١١٢٨م) ابن منير
بار ديگر به دمشق بازگشت و ظاهراً كوشيد تا ضمن تقرب به تاجالملوك بوري
بن طغتكين (ابن منير، ١٧٢)، با رشيخند و هجا از دشمنان خويش انتقام كشد، اما
بخت با وي يار نشد و سلطان به جرم هجو بزرگان دمشق او را به زندان افكند و
فرمان به قطع زبان وي داد. اين بار نيز يوسف بن فيروز در برابر سلطان به
شفاعت برخاست و سلطان از وي درگذشت، اما فرمان داد كه دمشق را ترك گويد.
پس از اين تبعيد ابن منير به حلب رفت (ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق،
٢/٧٨٩، التاريخ الكبير، همانجا) و گويا در همين روزگار بود كه با ابن قيسرانى
(ه م) شاعر همروزگار خويش آشنايى يافت و بين آن دو پيوندي رقابتآميز پديد
آمد كه تا پايان عمرِ آنان استوار بود (عمادالدين، همان، ١/٧٦؛ ابن خلكان،
١/١٥٦؛ صفدي، ٨/١٩٣). پس از مرگ تاجالملوك (٥٢٦ق/١١٣٢م) و آغاز فرمانروايى
اسماعيل ابن بوري، دلبستگى ابن منير به دمشق، بار ديگري وي را بدانجا
كشانيد، اما اين بار نيز گرفتار خشم اسماعيل بن بوري شد، چندانكه سلطان بر
مصلوب كردن وي عزم كرد. وي ناچار در مسجد «وزير» پنهان شد و باز از دمشق
گريخت (ابن عساكر، صفدي، همانجاها)، چندي در حماه، شيزر، و حلب سرگردان بود،
تا آنكه در ٥٢٩ق/١١٣٥ پس از مرگ اسماعيل، بار ديگر به دمشق بازگشت، اما
اين بار نيز از ترس ابن صوفى وزير مجيرالدين آبق باز به شيزر گريخت
(عمادالدين، همان، ١/٩١) و كينة آن دو را سخت به دل گرفت و در موقع مناسب
خشم خويش را بر آنان فروريخت (نك: ادامة مقاله).
در همين هنگام بود كه فقيه زينالدين بن حليم در شيزر با وي ديدار كرد و از
وي خواست تا به دمشق بازگردد و به خدمت معينالدين اُنُر كه از بزرگان
حكومت دمشق و مردي نيك و بخشنده بود، در آيد و سپس طى نامهاي دعوت خود را
تكرار كرد (عمادالدين، همانجا)، اما ابن منير كه از دمشق خاطرههايى بس
دردناك داشت، اين دعوت را نپذيرفت، زيرا وي در اين هنگام اگر چه پيري
سپيد موي بود (همان، ١/٩٤)، ستارة اقبالش خوش درخشيده بود و نزد ابوالعساكر
سلطان بن منقذ منزلتى داشت، چندانكه شاعران جوياي نام را براي تقريب به
بنومنقذ به توصية او نياز مىافتاد (همان، ١/٩١؛ همو، قسم شعراء المغرب،
١/٢٩٩).
اندكى پس از آن نيز (احتمالاً ٥٣٤ق) به خدمت عمادالدين زنگى درآمد و
قصيدههاي بسياري در ستايش او و پيروزيهايش بر صليبيان سرود (نك: ابن منير،
١٩٤-٢٠٣). اين اشعار كه بخش بزرگى از سرودههاي برجاي ماندة اوست، براي
تشويق مسلمانان در جنگ با صليبيان سخت به كار مىآمد (هرفى، ٢٦٧) و از اين
روي در ممدوح نيز كارگر مىافتاد و براي ابن منير مقام و احترامى شايسته به
ارمغان مىآورد. وي دست كم در دو نبرد عمادالدين با صليبيان در ركاب وي بود
(نك: ابن منير، ١٩٢، ١٩٥، ١٩٧- ١٩٨؛ ركابى، ٥٠).
پس از عمادالدين، وي به فرزند او نورالدين پيوست و تا پايان عمر در خدمت او
بود، يك بار نيز از سوي وي به سفارت فرستاده شد (عمادالدين، قسم شعراء
الشام، ١/٧٨). در ٥٤٦ق/١١٥١م نورالدين دمشق را به سبب سازش مجيرالدين آبق
با صليبيان، محاصره كرد و ابن منير در اين هنگام در حماه در بستر بيماري
بود، اما اين امر مانع از آن نشد كه وي قصيدههايى در مدح نورالدين و هجاي
دشمنان خويش بسرايد و در آنها سلطان را به پيروزي بر آنان تشويق كند (نك:
ابوشامه، ١/٧٧-٧٩؛ هرفى، ٢٧٥-٢٧٩)، اما ظاهراً در محاصرة دوم دمشق وي حاضر بود
و با پيروزي و سرفرازي وارد دمشق شد و سپس همراه سپاه نورالدين به حلب
بازگشت و چندي بعد در همانجا درگذشت (ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، همانجا،
التاريخ الكبير، ٢/٩٧- ٩٨). اگر چه برخى احتمال دادهاند كه درگذشت وي در
دمشق روي داده باشد (ابن خلكان، ١/١٦٠)، اما گزارشهاي مكرر تذكرهنويسان،
ترديدي در اين امر برجاي نمىگذارد (نك: ابن قلانسى، ٣٢٢؛ ابن عساكر، تاريخ
مدينة دمشق، همانجا، التاريخ الكبير، ٢/٩٨؛ ياقوت، ١٩/٦٥؛ ابن جوزي،
٨(١)/٢١٨).
شعر: همة مآخذ كهن، توانايى و ذوق ابن منير را در شعر ستوده و گاه وي را در
فصاحت با زهير و در ظرافت با ابن حجاج (ه م) قياس كردهاند (مثلاً نك: ابن
عديم، ١٥٢)، اگرچه او به عنوان شاعري هجاگوي و «خبيث اللسان» (ابن عساكر،
تاريخ مدينة دمشق، ٢/٧٨٨، التاريخ الكبير، ٢/٩٧؛ ابن خلكان، ١/١٥٦؛ ابن
وردي، ٢/٨٥؛ صفدي، همانجا؛ ابن شاكر، ١٢/٤٦٧) كه آبروي ديگران را به بازي
مىگرفته، شهرت يافته است. چنين مىنمايد كه وي نيز چون بسياري از همگنان
خويش داراي شخصيتى دوگانه بوده است. از سويى شعر او مورد پسند بزرگان دين
بوده است و حتى برخى از آنان در شمار راويان شعر وي درآمدهاند (نك:
عمادالدين، همان، ١/٧٩-٨٠، ٨٥ -٨٧؛ عبدالقادر قرشى، ١/٣٣٥؛ تدمري، ١٥-١٧) و از
سوي ديگر بسياري به سرزنش وي پرداختهاند. وي با تكيه بر پيروزيهاي
مسلمانان بر صليبيان به ستايش ممدوحان خويش پرداخته و اشعار خود را به
انواع صنعتهاي بديعى آراسته است (هرفى، ٢٦٩، ٢٧٣، ٢٧٦؛ تدمري، ٥١). در اشعار
تغزلى نيز به شيوة همروزگاران خويش بيشتر به وصف خط و خال و زيباييهاي
ظاهري، آنهم در چهرة امردان و غلامان، پرداخته است (نك: عمادالدين، همان،
١/٨٠، ٨٣، ٨٤).
ابن منير در مديحههاي خود در كنار شاعرانى چون ابن حيوس و ابن خياط (ه م
م) كه با وي همروزگار بودهاند، قرار مىگيرد، وي در اين اشعار به ويژه در
مدايحى كه تقديم عمادالدين و نورالدين زنگى مىكرد (نك: ابوشامه، ١/٦٩ -٩٥)،
شاعري جدي و با وقار جلوه مىكند، چنانكه حتى هجوهاي او نيز از متانتى ويژه
برخوردار است (هرفى، ٢٧٤- ٢٧٨). با اينهمه، وي در برخى از هجويهها، در چهرة
مردي بدزبان و كينه جو آشكار مىشود (نك: ابن منير، ١٣٧، ١٤٦-١٤٩). در اين
اشعار، هجو چندان با سخافت درآميخته است كه برخى، از جمله ابن شاكر از
كتابت شعرهاي وي طلب بخشايش كردهاند (نك: تدمري، ١٤٩). در سنت هجوسرايى
شعر عرب، وي را نمىتوان با شاعران پيشين در يك صف نهاد، چه وي در
آغازگويى آهنگ هجوسرايى نداشت، اما از هنگام ورود به دمشق، از آنجا كه
آيين شيعه داشت، مورد كين بدخواهان قرار گرفت. اين امر از اشارات ابن
عديم (ص ١٤٩-١٥٠) دربارة بسياريِ دشمنان وي و نيز در سعايت آنان نزد طغتكين
آشكار است. شايد ناليدن وي از مردم روزگار (ص ١٢٧) و نيز برخى اشارتها به
همدستى روزگار و مردم برضد او (عمادالدين، همان، ١/٧٧، ٧٩)، بىارتباط با اين
رويدادها نبوده است. در مآخذ نيز «خبيث اللسان» بودن را با شيعه بودنش
درآميختهاند (ابن عساكر، التاريخ الكبير، ٢/٩٧؛ ابن فضلالله، ١٥/٥١٨؛ نيز نك:
امينى، ٤/٣٣٢). و با قرار دادن وي در برابر ابن قيسرانى به عنوان سنى
پرهيزگار (براي نمونه، نك: عمادالدين، همان، ١/٧٦؛ ذهبى، سير، ٢٠/٢٢٤)، بر
اين نكته تأكيد ورزيدهاند؛ رؤيايى نيز كه پس از مرگ وي دربارة كيفر ديدن
او در جهان ديگر نقل كردهاند، در تأييد همين مطلب است (نك: ابن عساكر،
تاريخ مدينة دمشق، ٢/٧٨٩، التاريخ الكبير، ٢/٩٩).
به وي تهمت بىاحترامى به صحابه نيز زدهاند (ابن فضلالله، همانجا؛ ابن
خلكان، ٤/٤٥٨)، اما در ديوان او شعري كه چنين معنايى از آن برآيد، ديده
نمىشود، وانگهى وي فرمانروايان سنى را به عنوان مسلمانانى كه در برابر
صليبيان پايداري مىكردهاند، بسيار ستوده است (نك: ابوشامه، همانجا). از
اينرو، مىتوان گفت كه ابن منير هنگامى كه در دمشق مورد آزار قرار
مىگرفت، خشم خويش را با سرودن هجاهاي تند بر دشمنانش فرو مىريخت، شايد از
همين رو در گزارش سفر نخست وي به دمشق نشانهاي از سرودن اشعار هجوآميز در
دست نيست.
هجاهاي او بر دو گونه است: برخى از آنها چنانكه گفته شد، بسيار سخيف است و
ظاهراً اين اشعار همانهاست كه وي در هجو دشمنان مىسروده، و در همين
سرودههاست كه او به گفتة ابن عساكر از واژههاي عاميانه سود جسته است (
تاريخ مدينة دمشق، ٢/٧٨٨، التاريخ الكبير، ٢/٩٧) و در برخى ديگر از اين اشعار،
مثلاً هجو مردي بخيل (نك: ص ٩٥؛ عمادالدين، همان، ١/٩٠)، غرض وي نوعى شوخى
و مطايبه است كه گويا از ويژگيهاي شخصيت او بوده است، چنانكه حتى در برابر
فرمانروايان نيز از اينگونه شوخيها پرهيز نمىكرده است (براي نمونه، نك: ابن
عديم، ١٥٧؛ شوخى وي با عمادالدين زنگى در پاسخ پرسش نظر او دربارة شيخين).
ماجراي او با نقيب علويان نيز از اينگونه است: يك بار وي غلام خوش سيمايى
از آن خويش را فرستاد تا پيشكشى تقديم نقيب كند، اما نقيب به گمان آنكه
غلام نيز بخشى از پيشكش است، از بازگرداندن او خودداري كرد. ابن منير در
قصيدهاي طولانى، ضمن تغزل به غلام خويش، نقيب را بيم داد كه اگر غلام
را بازنگرداند، وي از عقايد شيعى خود دست برداشته، همه را تكذيب خواهد كرد و
در روز رستاخيز نيز نقيب را مسبب گمراهى خويش خواهد خواند (نك: ابن حجه،
٣٢٧-٣٣). برخى از نويسندگان كهن و نيز برخى از متأخران و معاصران، اين
قصيده را دليل بازگشت وي از مذهب خود دانستهاند (همو، ٣٢٧؛ انطاكى، ٢٦٣-
٢٦٨؛ على خان مدنى، ٣/٢٢٤؛ نك: تدمري، ١٥٨-١٥٩، ١٧١؛ هرفى، ٢٥٧)، اما برخى
اشارتها در همين قصيده نشان مىدهد كه وي بيشتر قصد شوخى داشته و نقيب نيز
نكته را به خوبى دريافته است (همانجاها)، چنانكه برخى از نويسندگان شيعه
نيز اين تغيير مذهب را رد كرده و آن را دليل پايداري وي بر مذهب شيعه
دانستهاند (خوانساري، ١/٢٦٣-٢٦٤؛ حرعاملى، ١/٣٥- ٣٨).
برخوردهاي وي با ابن قيسرانى نيز بيشتر آميخته به طنز و شوخى بوده است.
اين دو با يكديگر دوستى داشتند (نك: ابن ظافر، ٢٥٧)، اما چنانكه عمادالدين
كاتب با هوشمندي اشاره كرده است، چونان دو اسب ميدان مسابقه با يكديگر به
رقابت برخاسته بودند (همان، ١/٧٦). اين رقابت و هم چشمى كه آن را با
رقابتهاي جرير و فرزدق قياس كردهاند، همواره با نوعى هجو و سرزنش متقابل
همراه بوده است (عمادالدين، همان، ١/٧٩؛ ياقوت، ١٩/٦٤ - ٦٥؛ ابن خلكان،
١/١٥٨-١٥٩؛ تدمري، ٣١-٣٢). با اين حال، اين دو ظاهراً چندان به يكديگر
وابسته بودند كه نبودن يكديگر را نيز تاب نياوردند و به فاصلة اندكى از
يكديگر چشم از جهان فرو بستند (عمادالدين، ياقوت، همانجاها).
ديوان ابن منير را، چنانكه تدمري (ص ٦) اشاره كرده است، بايد از دست رفته
تلقى كرد، اما مجموعهاي از اشعار وي كه در مآخذ گوناگون پراكنده است،
نخستين بار به كوشش سعود محمود عبدالجابر در كويت به چاپ رسيده است. در
١٩٨٦م نيز عمر عبدالسلام تدمري مجموعة كاملتري از اين اشعار را گردآوري و با
مقدمهاي عالمانه به چاپ رسانده است.
مآخذ: ابن جوزي، يوسف، مرآة الزمان فى تاريخ الاعيان، حيدرآباد دكن،
١٣٧٠ق؛ ابن حجه، ابوبكر، ثمرات الاوراق، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٩٧١م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن رجب، عبدالرحمان، ذيل على طبقات
الحنابلة، به كوشش هنري لائوست و سامى دهان، دمشق، ١٣٧٠ق/١٩٥١م؛ ابن شاكر
كتبى، عيون التواريخ، به كوشش فيصل السامر و نبيله عبدالمنعم داوود، بغداد،
١٣٩٧ق؛ ابن ظافر، على، بدائع البدائه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٩٧٠م؛ ابن عديم، احمد، بغية الطلب فى تاريخ حلب، نسخة عكسى موجود
در كتابخانة مركز؛ ابن عساكر، على، التاريخ الكبير، به كوشش عبدالقادر افندي
بدران، دمشق، ١٣٣٠ق؛ همو، تاريخ مدينة دمشق، نسخة عكسى موجود در كتابخانة
مركز؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار فى ممالك الامصار، به كوشش
فؤاد سزگين، فرانكفورت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ابن قلانسى، ابويعلى حمزه، ذيل
تاريخ دمشق، بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن مستوفى، مبارك، تاريخ اربل، به كوشش
سامى بن السيد خماس الصفار، بغداد، ١٩٨٠م؛ ابن منير، احمد، ديوان، به كوشش
عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، ١٩٨٦م؛ ابن وردي، عمر، تتمة المختصر فى اخبار
البشر، به كوشش احمد رفعت بدراوي، بيروت، ١٣٨٩ق/١٩٧٠م؛ ابوشامه،
عبدالرحمان، الروضتين فى اخبار الدولتين، قاهره، ١٢٨٧ق؛ امينى، عبدالحسين،
الغدير، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ انطاكى، داوود، تزيين الاسواق فى اخبار
العشاق، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ بحرانى، يوسف، الكشكول، نجف، ١٤٠٦ق/١٩٨٥م؛
تدمري، مقدمه و حاشيه بر ديوان (نك: هم، ابن منير)؛ حرعاملى، محمد، امل
الا¸مل، به كوشش احمد حسينى، بغداد، ١٣٨٥ق؛ خوانساري، محمدباقر، روضات
الجنان فى احوال العلماء و السادات، قم، ١٣٩٠ق؛ ذهبى، محمد، سيراعلام
النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و محمد نعيم عرقسوسى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛
همو، العبر، به كوشش محمد سعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م
ركابى، جودت، الادب العربى من الانحدار الى الازدهار، دمشق، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛
سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالرحمان بن يحيى معلمى، حيدرآباد
دكن، ١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش محمد يوسف نجم،
ويسبادن، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ صنعانى، يوسف، نسمة السحر فى ذكر من تشيع و شعر،
نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز؛ عبدالقادر قرشى، الجواهر المضية فى طبقات
الحنفية، حيدرآباد دكن، ١٣٣٢ق؛ على خان مدنى، انوار الربيع فى انواع
البديع، به كوشش شاكر هادي شكر، ١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ عمادالدين كاتب، خريدة القصر
و جريدة العصر، قسم شعراء الشام، به كوشش شكري فيصل، دمشق، ١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛
همو، همان، قسم شعراء المغرب، به كوشش محمد مرزوقى و ديگران، تونس، ١٩٦٦م؛
ناصرخسرو، سفرنامه، به كوشش نادر وزين پور، تهران، ١٣٦٢ش؛ هرفى، محمد، شعر
الجهاد فى الحروب الصليبية، بيروت، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ ياقوت، ادبا.
محمد سيدي
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا